امروز دلم هوای شهدا را کرده است واقعا دلم برای خیلی ها دلتنگ است
شهید فهیمی سلام ، عمو جان نمیدونم از کجا بگویم ، دلم برای همه تنگ است
سال پیش این موقع از سال خانه ما بودی و امسال چقدر جایتان خالیست
چند روز دیگه عازم شهرتان هستم ، نمیدانم باز شما را میبینم یا باز هم باید بیایم بهشت صادق...
سرم درد گرفت و اشک از چشمانم جاری شد ...
عموجان به ما سر بزن ، شما که میتونی سر بزنی ...
برایمان دعا کن ، برای بی کسی امام عصرمان دعا کن
هنوز باورم نشده است ...
واقعا چقدر زود دیر می شود ...
کاش میدانستم سال دیگر اینجا نیستی ...
اگر میدانستم هرگز ...
دلمان به شما خوش است ، برایمان دعا کنید
راستی عمو حاج احمد رو دیدی ، مواظبش باش
خیلی گردن ما حق دارد ...
برای جبران زحماتش وقتی نبود
محبت کرد و راهی شد
لطف کرد و پرواز کرد
شهید لامی زاده را ندیدی ؟
دایی نوجوان را می گویم که از ابتدا از اسمان آمده بود
چند روزی مهمان زمین بود
او هم دوباره پرواز را پیش گرفت ...
آسمانی ماندند و زمینی نشدند
این افتخار آنهاست ...
خودتان که دنیا را پست شمردید ...
ارزشی برای دنیا قایل نبودید ...
اما ما ها بدجور زمینی شدیم ...
برای آسمانی شدنمان دعا کنید ...
عمو خدارو شاهد میگیرم : همه اطرافم خاطرات شماست ...
دنیا رنگ و بوی شهادت نمیدهد
رسم جهالت شیوه مردم شده
برای همه مردم دعا کنید
با تمام شهدا جمع شوید و امشب برای فرج مولایمان دعا کنید
شاید خدا به حرمت خون شهیدان فرج را برساند
برای هدایت ما جوانها دعا کنید
برای خاکی شدنمان بی ادعا شدنمان
خیلی دلمان برای همه تنگ شده است
برای صبوریمان دعا کنید ...
اللهم عجل لویک الفرج
سلام بر کسی که عالم فدایش سلام برکسی که هیچ کس به یادش نیست سلام بر کسی که واقعا گمنام است ، حضرت ولیعصر آقاجون باز عصر جمعه داره میگذره و اما از حضور شما هیچ کس خبری نمیدهد .
میخوام آقا باهاتون حرف بزنم...
چرا شما بین این همه نمازخون و سینه زن هیچ یاری ندارید...
چرا ظهور نمیکنید ، ما هرچه دعا میکنیم هیچ اثری ندارد...
نمیدانم کی قرار است بیایید؟؟؟
آقا ما هستیم ، اگر بودیم یارت هستیم یا ...
مولایی دلم گرفته است شاید بخاطر اعمال آتشینم است که دل شما سوخته است
و بخاطر دل سوزی شما دل ما گرفته است
به جان خودتون شرمنده ایم مولایی برایمان دعا کنید
تمام دنیا را لجن گرفته است
میدونم اقاجونم دیگه خیلی پیر شدید
اما این گمنامی شما چقدر دلسوز است
تنها امامی هستید که انقدر گمنام انقدر پنهان
مولایی میدونم اللهم عجل لویک الفرج گفتنامون به هیچ دردی نمیخورد
هیچ کس از ته دل شما را نمیخواهد
بد زمانه ای شده است
از بودن در این زمان به امام حسین (علیه السلام) رنج میبریم
اما چه کنیم ...
غروب جمعه است
شب دارد میرسد و قاصدک های بیخبر همچنان به دنبال خبری از شما هستند
منتظریم آقا...........
به فریادمون برسید
اللهم عجل لویک الفرج
اللهم عجل لویک الفرج
اللهم عجل لویک الفرج

سردار پرافتخار سپاه اسلام و پیشکسوت دفاع مقدس سرتیپ
پاسدار برادر حاج احمد سوداگر پس از عمری مجاهدت و جانبازی در راه تحقق
اهداف والای انقلاب اسلامی به ملکوت اعلی پیوست.
مجمع پیشکسوتان
جهاد و شهادت جبهه سوسنگرد در بیانیهای با اشاره به زندگی سراسر افتخار و
مبارزه جانباز سرافراز دفاع مقدس برادر حاج احمد سوداگر آوردهاست:
حاج
احمد سوداگر در سال 1339 در یک خانواده مذهبی در شهر دارالمومنین دزفول
به دنیا آمد. از دوران کودکی در مساجد و هیأت مذهبی حضور داشت. دوران
راهنمایی را در مدرسه سعدی گذراند، دوران دبیرستان او مصادف با شروع انقلاب
مقدس اسلامی بود. او بهمراه مردم شریف ایران در مبارزان انقلابی برعلیه
رژیم ستم شاهی بویژه در به تعطیل کشاندن دبیرستان و راهاندازی تظاهرات بر
علیه رژیم و همچنین ساخت سه راهی برای مقابله با مزدوران مسلح رژیم مشارکت
فعالت داشت.
با پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پیوست. از چند ماه قبل
از شروع جنگ به همراه دوستانش در قالب تیمهای گشتی شناسایی تحرکات و
اقدامات دشمن بعثی صهیونیستی برای شروع تجاوز به میهن اسلامی را از نزدیک
رصد مینمود.
مرحوم سوداگر جزء اولین گروهی بود که قبل از شروع جنگ
از سوی سپاه دوره زرهی را در لشکر 92 خوزستان طی نمود. با شروع جنگ به
همراه نیروهای ارتش جهت مقابله با تجاوز دشمن به منطقه دشت آزادگان عزیمت
نمود. سپس در منطقه کرخه حضور یافت و با تفنگ 106 به همراه دیگر همرزمانش
مانع عبور لشکر دشمن از پل کرخه برای تصرف دزفول گردید که در این مأموریت
تعداد قابل توجهی از تانکهای متجاوزین را شخصا به آتش کشید.
برادر
احمد سوداگر از همان ابتدا در جنگ، کار اطلاعاتی را انتخاب کرد تا اینکه در
سال 1359 در منطقه کرخه زخمی و قسمتی از پای چپ وی قطع گردید. فداکاریها و
ایثارگریهای او در منطقه رقابیه در قالب گروه گشتی- شناسایی و اجرای کمین
بر علیه دشمن همواره در خاطرات همرزمانش به یادگار مانده است. در جبهه
صالح مشطط کرخه بر روی مین رفت و پای چپش را در راه اهداف مقدس خود از دست
داد. بعد از دوران نقاهت در عملیات فتحالمبین حضور یافت و به عنوان مسئول
اطلاعات لشکر قدس مشغول به خدمت گردید.
او در ادامه عملیاتهای
پیروزمند بیتالمقدس و رمضان نقش مؤثری در مأموریتهای تیپ 7 ولیعصر (عج)
داشت تا اینکه به مسئولیت اطلاعات قرارگاه لشکری قدس منصوب گردید. در سال
1362 دوره فرماندهی و ستاد را در ارتش طی نمود. هوش و ذکاوت برجسته و قدرت
تحلیل فوقالعاده و منطقی او نسبت به مسائل نظامی باعث گردید به معاونت
اطلاعات قرارگاه کربلا منصوب گردد.
در اکثر عملیاتهای رزمندگان
اسلام بر علیه دشمن بعثی به عنوان یک شخصیت مؤثر در تحلیل نبرد و طراحی آن
مشارکت داشت و همواره تحرکات دشمن را تحلیل و حرکتهای بعدی آن را پیشبینی
مینمود.
در عملیات ظفرمند والفجر 8 مسئولیت خطیر اطلاعات این عملیات را در منطقه خرمشهر بعهده داشت.
رشادتهای
بینظیر وی در عملیات فتح فاو سبب گردید تا در ابتدای سال 1365 در تشکیل
قرارگاه عملیاتی قدس مشارکت داشته و مسئول اطلاعات این قرارگاه شد. حضور
سردار سوداگر در جبههها همراه با پدر و برادرانش بود تا در عملیات کربلای 5
یکی از برادرانش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
مرحوم احمد سوداگر
تا پایان دوران دفاع مقدس در این مسئولیت خطیر و حساس در جبههها فعال بود و
تا یک سال بعد از جنگ نیز برای تثبیت موقعیت پدافندی جبههها و دفاع در
مقابل تجاوزات احتمالی دشمن در مسئولیت جانشین فرماندهی قرارگاه عملیاتی
قدس در جبهه حضور داشت.
بعد از دوران دفاع مقدس این دلاور خطههای
نبرد در مسئولیتهای جانشینی فرماندهی لشکر 7 ولیعصر (عج) و نیز فرماندهی
لشکرهای 8 نجف اشرف، 25 کربلا و 27 محمد رسولالله (ص) و معاونت اطلاعات
نیروی زمینی سپاه اشتغال داشت.
مرحوم سوداگر از استعداد و هوش
فوقالعادهای به خصوص در کارهای اطلاعاتی و آموزشی برخوردار بود و در این
راستا پیشبینیها و آیندهنگریهای ژگرفی داشت. او تأکید عجیبی داشت که
فرماندهان و رزمندگان دفاع مقدس باید جهت تدوین علوم و معارف دفاع مقدس
برای نسلهای آتی همت گمارند و خود از پیشتازان این حرکت مقدس و بزرگ در
عرصه ملی بود.
وی برای آشنایی نسلهای جدید و آینده با علوم و معارف
دفاع مقدس در سال 1385 اقدام به تأسیس پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس
نمود و با پیگیریهای مجدانه خود موفق شد علاوه بر نهادینه کردن مسائل دفاع
مقدس به عنوان یک مبحث علمی و پژوهشی در دانشگاههای کشور، دو واحد درس
آشنایی با دفاع مقدس را برای دورههای کارشناسی دانشگاههای دولتی و آزاد
اسلامی را به تصویب برساند که طی 3 سال اخیر بیش از 200 هزار نفر از
دانشجویان این دروس را گذراندهاند.
افکار بلند و دوراندیش وی به
شدت پیگیر راهاندازی رشتههای مهندسی، هنر، ادبیات، جغرافیا و علوم پزشکی
دفاع مقدس در رشتههای تخصصی مراکز آموزش عالی کشور بود که در این مهم
توفیقاتی را بدست آورد و انشاءاله با تلاش دوشتانش و مسئولین امر به ثمر
بنشیند.
مرحوم حاج احمد سوداگر فردی خستگیناپذیر بود و با داشتن
محدودیتهای جسمی از جمله تنی پر ترکش و پای قطع شده هرگز از فعالیت باز
نمیایستاد. دفاع از انقلاب و نظام و تلاش جهت تحقق اهداف آن جزء خصوصیات
برجسته وی بوده و دفاع از حریم ولایت در گوشت و خون او عجین شده بود.
صراحت
لهجه ایشان در بیان حقایق، بیتکلفی و ساده زیستن وی زبانزد دوستان و
یارانش بود. پیگیری و حساسیت فوقالعاده او در انجام احسن کارهای واگذاری
به او از ویژگیهای بارزش بود.
مرحوم سوداگر به گواهی فرماندهان و
همرزمانش نابغه اطلاعاتی و نظامی دفاع مقدس و کشور بود. بسیار در آرزوی
شهادت به سر میبرد تا اینکه پس از سالها مجاهدت بر اثر تألمات ناشی از
جراحات متعدد در دفاع مقدس با 55 درصد جانبازی در بیست و ششمین سالگرد
عملیات والفجر 8 دار فانی را وداع گفت و به خیل یاران شهیدش در ملکوت اعلی
پیوست. یاد و راهش همواره زنده و جاوید باد

بنام خداوندی که جانم دردست اوست بودنم به خاطر امرست.
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان.
وبا سلام ودرود بررهبر کبیر انقلاب اسلامی رهبری که مردم ایران ودر کل مسلمانان جهان رااز نوعی ذلت وخواری نجات داد.
وبه بالاترین درجه انسانیت رسانید .واز مردمی وجوانانی بی بند وبار انسانهایی ایثار گر و از جان گذشته ساخت که بدون هیچ چشم داشتی جان عزیز خویش را در دست گرفته ودر راه حق نثار می کنند.مادر اینک فرا رسیده که انقلاب اسلامی وامام را یاری کنیم .مادر اینک ما هستیم و این انقلاب باید جان را فدا کرد.
مادر آنزمان که چندان سنی نداشتم سرود:ایران ایران رگبار مسلسلها را که شنیدم با تمام وجود احساس کردم مسئولیت سنگینی برعهده ام است وباید بی هیچ درنگی در برابر تمامی کفر ایستاد واز حق مظلومان وستمدیدگان دفاع کرد وصادقانه باورم شد که در ره دوست باید جان داد چرا که بی عشق او نتوان زیستن سخنی با تو دارم ای مادر عزیزم که صبورانه جوانیت را به پای من ریختی ودر برابر مشکلات خم به ابرو نیاوردی .ومرا در دامن پر مهر ومحبت خویش صبورانه پرورش دادی وآن سخن اینست که باید برای خشنودی ورضای خدا هم که شده از من در گذری وامانتی را که سالهای سال به خوبی نگهداری کردی به صاحبش باز گردانی پس هیچ دلتنگی وغم وغصه ای .چرا که باید قبول کرد.
همه ما روزی شامل حال این آیه شریفه خواهیم شد(انا لله وانا الیه راجعون)ولی با این تفاوت که گروهی زودتر از گروه دیگر جان می سپارند ودر کنار معبود خویش آرام می گیرند ای مادر مهربان هرگز در فراق فرزندت گریه مکن وهمیشه وهمه جا امام را دعا کن کسی که درس شهامت وشجاعت واینکه چگونه از جان بگذریم وخم به ابرو نیاوریم به ما اموخت مادر در برابر پیشبرد آرمانها واهداف انقلاب اسلامی کوتاهی مکن وامام را دعا کنید .یادت هست که می گفتی قرآن وعترت دو امانت پیلمبر هستند حالا وقت دفاع از آنها فرا رسیده :وسخنی با ملت عزیز شریف مان خواهران وبرادرانی که همیشه صادقانه وبدون ریا پشتوانه ای مستحکم برای جبهه ها ورزمندگان می باشند شما ها باید از خون شهیدانتان پاسداری کنید ونگذارید که خونشان پایمال شود بعداز نمازهایتان امام را فراوان دعا کنید وبرای ظهور آقا امام زمان (عج)خالصانه نیایش کنید .
سعی کنید که خدا را فراموش نکنید چون عظمت وبزرگواری بسیار است واینحقیقت واضح وروشنی بود که در جبهه ها کاملا” مشاهده می شود ودر آخر از شما پدر ومادرم می خواهم که اگر شهید شدم جسدم را در جبهه ها در راهی که به کربلای حسین ختم می شود به خاک بسپارید.
تا اینکه زائرانی که برای زیارت آقا امام حسین (ع)مشرف می شوند از روی قبور ماها (شهیدان خدایی)عبور کنند ودر فراق من گریه مکنید وصبر را پیشه خود شازید وزینب وار اهداف وآرمانهای ما را ادامه دهید درآخر از خداوند متعال می خواهم که این هدیه شما (پدر ومادرم )را قبول درگاهش نماید.
بسم رب الشهدا و الصدیقین
خاطرات محمد رضا لامی زاده به روایت مادرش
نام و نام خانوادگی: محمدرضا لامی زاده
نام پدر: نادعلی
تاریخ تولد: ۱۳۴۹/۰۶/۰۱
تاریخ شهادت: ۱۳۶۵/۱۰/۰۴
محل تولد: آبادان
محل شهادت: آبادان
قبل از اینکه پسرم بخواهد به چیزی فکر کند به مدرسه حافظ قم میرفت ، وقتی مدرسه میرفت بچه های بسیج را میدید که رفت و آمد میکنند و عاشق بسیج و جبهه شد و درس را از یاد برد ، به مسجد نبی اکرم رفت و برای جبهه ثبت نام کرد ، برای آموزش به دوره های شبانه میرفت، آنقدر کلاس آمدگی جبهه رفت تا آماده حضور گردید ، آنقدر عاشق و نترس بود که دوستانش او را محمد عرب صدا میکردند در حالی که کلامی از عربی نمیدانست،از بس فعالیت میکرد عاشقش شده بودند ، برای ماموریت به کاشان و ورامین میرفتند، خیلی نترس به کارش ادامه میداد بعد از ماموریت به خانه آمد و برگه ای درآورد و گفت امضایش کن و رضایت بده که به جبهه بروم و با پدرم حرف بزن که راضی شود ، گفتم نه علی وغلام رفته اند هر وقت برگشتند تو برو که گفت : هرکس وظیفه ای دارد ، من اگر نرم میمیرم ، گفتم چه کسی تو را تحریک کرده است ، گفت : میخواهم بروم گفتم هرچه پدرت بگوید..
شب که حاجی اومد گفت: من از طرف خودم حرفی ندارم تو مادری تو زحمت کشیده ای اگر دوست دارد برود من مخالفتی ندارم :
افتخار میکنم که پسرم بسیجی است ، میخواهد برود برای دینش خدمت کند ، گفتم علی و غلام رفته اند ، گفت هرکس به جای خودش ، اگر بچه های ما نروند چه کسی بروند ، باز محمد آمد و گفت چه کنم ، گفتم دوست دارم بروی اما دلم میلرزد گفت: مگر تو مسجد نمیروی نماز نمیخونی، مگر نمیدانی که حضرت رسول فرمود : من عترتم را میانتان به امانت میگذارم ، گفتم این حرفا را کی یادت داده است که گفت : من بچه شیعه هستم و باید این حرفا را بدانم...
یک شب که خوابیده بودم بیدار شدم دیدم محمد نشسته ،گفتم محمد چی شده ؟ جائی از بدنت درد میکنه ، گفت نه ، گفتم پس چرا نصف شب بیدار مانده ای ، گفت : ننه دو تا آقا آمدند به جبهه دعوتم کردند ، صلوات فرستادم ، من جبهه نبودم ولی هوش و حواسم خط مقدم بود ، گفتم ننه هرجا میخوای برو به سلامت ...
وقتی امضاها را گرفت انگار دنیا را بهش داده بودند بغلم کرد بوسم کرد نمیدانی چقدر خوشحال شده بود از خوشحالیش خوشحال شدم ، رفت برگه را تحویل داد و آمد . بعد ار سه روز باموتورآمد و پلاستیک بزرگ دستش بود و خندان امد داخل ، وقتی پاکت را باز کردم دیدم یک دست لباس بسیجی و پوتین که اتفاقا سایزش نبود، قبلش حمام رفت و بهش گفتم انشالله حمام عروسیت که گفت
بسیجی لشگر خداست، عروسیش پیش خداست ، گفتم وای این چه حرفیه دلم لرزید ...
لباس و کفش را اماده کرد روز موعود فرارسید خیلی عجله داشت دست پاچه شده بود ، آماده شد و رفت و بچه ها عازم خوزستان شدند:
هنوز تکان دادن دستش برایم تکرار می شود و نظرم است و فراموش نکرده ام ...
رفت و بعد از بیست روز آمد با چند تا از بچه های آبادانی که قم زندگی میکردند ماشالله برای خودش مردی شده بود خیلی خوشحال شدم گفتم دیگه نمیری گفت ننه چند روز دیگه حمله است باید حتما بریم:
صبح جمعه با پدرش به نماز جمعه رفت و گفت دوستان گفتند کمی سوهان برایمان بیار ، باباش هم خریده بود و در مغازه گذاشته بود
که برگشتن سوهان را بیاورند ، الان هم شب های جمعه برایش سوهان خیرات میکنم .
وقتی امدند مغازه بسته بود و گفت توی دلم موند ..
دوستام خیلی دوست داشتند سوهان بخورند پدرش گفت انشالله تو برو و من هفته دیگه به خوزستان میایم و برایت میاورم
خداحافظی کرد و رفت وقتی حمله شروع شده بود پدرش اخباری داشت اما حرفی نمیزد ولی خودم احساس میکردم تا خوابی دیدم
بعد از یک هفته خواب دیدم که در یک قبرستان نشسته ام همش خاک است خبرهای خاکی دارد فقط خاکی ، بالای سر قبری نشسته بودم و فاتحه میخواندم ، در همین حین حاجی باهام بود که دیدم جنازه شهیدی وارد قبرستان شد.
دیدم چه جمعیتی شهید را همراهی میکردند ، گفتم برویم ببینیم این کیست؟
وقتی رفتیم دیدیم تمام زن های بدرقه کننده پوشیه داشتند و همه انها جوان های هم سن و سال بودند رفتم وسط زن ها میخواستم
به زور بروم بالای سر قبر ، همینطور که هل میدادم ، دیدم یک نفر دستش را انداخت گردنم و زن قد بلندی بود که پوشیه داشت
و گفت تو نرو ....
یک دفعه دیدم یک درب بزرگ مانند درب قصر باز شد ، رفتم داخل و وقتی وارد شدم دیدم که مقابلم یک سرزمین سبز رنگ است
که ساختمانهای به هم مرتبط ، نهر های آب زلال که کف آن معلوم بود ، گل محمدی صورتی با سفید در نهر بود...
خانم گفت بنشین و پایت را در نهر بزن نشستم و پایم را در نهر زدم و آب را روی صورتم سرازیر کردم اللهم صل علی محمد و آل محمد:
بوی عطر گلاب محمدی میداد و برگشتم دیدم یک صفحه سفید که عده ای فرشته بالدار با لباس سفید پشت سرهم ایستاده بودند و هر کدام لاله ای در دست داشتند گفتم خانم این فرشته ها کجا میروند گفت این ها به استقبال شهید میروند بلند شدم و حمله آوردم که به دیدن انها بروم در همین حین از خواب پریدم ترسیده بودم صلوات فرستادم خدایا چیکار کنم این چه خوابی بود ؟ چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ خدایا چه کنم ؟هی باخودم حرف میزدم ؟ حاجی بلند شد و گفت چی شده گفتم خواب دیدم گفت آرام باش نزدیک صبح است . از شدت ناراحتی اشک میریختم هم خوشحال بودم هم ناراحت بودم صبح که شد چادرم را سر کردم و به بیرون رفتم خانه ای کسی را که از تعبیر خواب میدانست در زدم خواب را بازگو کردم در همین حال گوشه ای چادرم را گرفت و بوسید گفت خوش به حالت پسرت شهید شده گفتم نه خدا نکنه گفت انشالله مبارکه تسلیت و تبریک میگویم
خوشا به حالت که مادر این شهیدی، برگشتم ولی دل نداشتم حواس برایم نمانده بود و در سرزمین رویای دیشبی سیر میکردم
ساعت 11 بود ، دیدم در میزنند ، دو نفربا لباس بسیجی امده بودند ، سریع رفتم و گفتم میدانم چه میخواهی بگویی؟
بگویید محمد رضا شهید شده یا غلام یا علی ، اشک پاسدار سرازیر شد و عجیب گریه میکرد حاجی را صدا کردم که وقتی امد به حاجی گفتند محمد رضا شهید شده است اما مفقود الاثر است .
وقتی شیراز بودم مادری از پاسدار ها گفته بود یکی از بچه های آقای لامی زاده شهید شده مفقود است ولی باور نمیکردیم...
خواهران و برادرانش گریه میکردند اما من گریه نمیکردم ، تا میخواستم گریه کنم یاد خواب دیشب میفتادم .
برایش مراسم گرفتند و یادبودی برایش برگزار کردند و دعای کمیل در حال خوانده شدن بود ، جوانی امد که یک پا نداشت وقتی عکس محمد رضا را در بسیج دیده بود گفته بود مرا به خانه این شهید ببرید ، میگفت : دینی دارم که باید ادا کنم
مادر من شرمنده ام گفتم خدا نکند شرمنده باشی انشالله همیشه سرافراز باشی شما جانباز بوده و پیش خدا عزیزی ، ما در عملیات کربلای 4 شب حمله باهم بودیم وقتی که عملیات شروع شد مادر خیلی وحشتناک بود ، فقط دود و آتش و خاک و خون بود وبس!
محمر رضا تیری در رون پایش خورده بود ، نمیتوانست بلند شود ، من بلندش کردم و انداختمش روی کولم !همین که ده قدم به عقب آمدیم یک تیر خورد توی گلویش ، فقط گفت : مرا به مادرم برسان که تمام کرد و عازم بهشت شد
خودم در حال امدن به عقب بودم که پایم همراه محمد رضا به بهشت سفر کرد
مادر حلالم کن خیلی دلم میخواست نجاتش دهم اما قسمتش این بود بهشتی شود، شما برایم دعا کن ، گفتم من ناشکر نیستم الحمدلله شکر خیلی خوشحالم که خداوند افتخار مادر شهید بودن را به من اعطا کرد ..
من ناراحت نیستم اگر همه هم شهید بشوند مهم امانت خدا هستند و نزد خدا میروند راه عزیزترین یاران خدا شهادت است و افتخارم این است که خدا این اولاد را به من بخشیده است
گفت خوش به حالت که اینطور رفتار میکنی ، گفتم توهم به خودت افتخار کن تو کاری انجام دادی که حضرت عباس انجام داد انشالله فردای قیامت شفیعمان باشند بعد از جنگ به آبادان آمدیم و به بنیاد شهید برای مدد کاری رفتیم و سر به خانواده شهدا میزدیم طیق صحبت های حضرت آقا با آنها هم صحبت میشدیم بعد از چند سال شبی مهمان داشتیم که در خواب دیدم که محمد آمده بعد از یازده سال چفیه دور گردنش بود ... خیلی بزرگ شده بود ... مردی شده بود ...
دم درب خانه ایستاده بود و گفت سلام ننه من آمده ام تو خوابیدی....
از خواب بیدار شدم دویدم سمت در اما نبود داد زدم محمد آمده محمد آمده از جبهه .....
انگار الان که دارم برایت میگویم احساس میکنم کنارم ایستاده و حرفهایم را گوش میگند ، صبح به بنیاد شهید رفتم و دیدم بچه ها افسرده هستند و ناراحت هستند و عجیب نگاهم میکردند! میخواهند بروند برای معاوضه شهدا پسرم هم بود اما نمیدانستم .. رفتیم شلمچه قسمت معاوضه شهدا لب مرز انقدر نقل ریختم صلوات فرستادم حال عجیبی داشتم وقتی آمدیم سه تا ماشین بزرگ بود
تا مسجد جامع خرمشهر در آن ماشین بود ...
رئیس گفته بود کسی حق ندارد به خانم لامی زاده بگوید
شهیدان را بردند کفشهایم را گم کردم و پا برهنه تابوت های بسیار سبک را روی سرم میگذاشتم ، وقتی تموم شد آمدم بیرون سر خیابان زنی که صورتش پوشیده بود کفشهایم رابهم داد .گفتم خیلی ممنون.ازکجا فهمیدید کفش های من است.
سپس فردا شهدا را به معراج شهدای تهران انتقال دادند.
بعداز چند روز اقای رضوی در بنیاد بهم گفت: اگر پسرت پیدا شد دوست داری قم دفن شود یا آبادان؟
گفتم:یازده ساله که خبری ازش نیست، شاید بخواهد همان کربلا بماند.گفت: مثلا...
دلم شک کرد و گفتم به وصیت عمل میکنم و در خاک گرم آبادان خاکش میکنم ، از طرز حرف زدنش شک کردم
بله درست بود ، چند وقت بعد اعلام کردند: تنها شهید آبادان محمد رضالامی زاده است .
وقتی آمده بود توی یک صندوقی که پرچم ایران روی آن کشیده شده بود آرام خوابیده بود ...
آقای زارعی گفت: خانم لامی زاده محمد رضا داخل اتاق است ، برو و با او دیداری تازه کن، وارد اتاق شدم اما دیدم او سر ندارد
و چقدر زیبا خوابیده بود ، باهاش حرف دل زدم و گفتم: محمد ننه نمیدانستم تو آمدی؟
آمدی به سیر باغ من رفتم ، نظر بر لاله ها انداختم من ، الهی دیده ام مادر شود کور ، عزیزم آمد و نشناختم من محمد همان شبی که به خانه آمده بودی نمیدانستم...
رئیس بنیاد شود ایستاده بود که حالم بد نشود ، گفتم مادر حلالت میکنم انشالله خدا ازت راضی باشد منم ازت راضی هستم صورتی نداری ببوسم ....
لباسش خشک شده بود ، تمام بدنش شبیه مومیایی ها شده بود ، سرش داخل پلاستیک کنارش بود ، بدن بوی تربت میداد
کیسه ای روی سینه اش بود که اطلاعات شهادت رویش نوشته شده بود ، میگویند عراقی ها گودالی کنده بودند و تمام رزمنده های شهید داخلش انداخته و با بولدوزر خاک رویشان ریخته بودند که بو نکند.
آمد و مارا از انتظار درآورد حالا هم الحمدلله خدا رو شکر، بعضی وقت ها به خوابم می آید و با او صحبت میکنم ، وقتی خیلی خسته ام و شب میخوابم محمد می آید و میگوید ننه بلند شو وقت نمازه صبح، خانه اش را در بهشت دیدم ، شبی خواب دیدم در باغی هستم و قدم میزنم قصر های زیبایی آنجا بود ، گل های پیچک رنگی که روی آن آویزان بود ، نگاه میکردم و صلوات میفرستادم ، نگاه میکردم و راه میرفتم ، به خانه ای رسیدم روی درب نوشته شده بود شهید محمد رضا لامیزاده ، در زدم ، مردی با لباس سفید درب را باز کرد ، سلام کردم گفتم اینجا منزل شهید لامیزاده است گفت: بله، گفتم: من مادرش هستم، گفت:میدونم، اجازه میدهی بروم ببینمش دلم برایش تنگ شده، گفت اجازه ندارم التماس کردم گریه کردم گفت برو جای خودت هم همینجاست آرام شدم و رفتم
رسیدم به یک جاده که از خواب بیدار شدم ...
آنقدر خون میدهیم تا امام زمان ظهور کند.....
هزاران خانه ها بر باد دادیم که تا بنیاد این خانه نهادیم
فراغت دادیم و مهنت کشیدیم تا جمهوری اسلامی نامش نهادیم
سیره شهید گمنام

سردار شهید حاج محمود ستوده جانشین لشکر 33 المهدی
تاریخ شهادت: 26/12/1363 - شلمچه
«برادران! این دنیا، دنیای آزمایش است و همه میدانیم كه هیچكدام ماندگار نیستیم و همگی خواهیم رفت. فقط مواظب باشیم پرونده ما سفید باشد و …»

سردار شهید حاج عباس کریمی فرمانده لشکر 27 محمد رسول ا...
تاریخ شهادت 23/12/1363- شرق دجله
« با چهره ای خندان شهادت مرا به یکدیگر تبریک بگویید / جان عباس هدیه ای برای اسلام عزیز و امام امت و امت امام بود هميشه با توكل به خدا و توجه به ائمه معصومين(ع) و اطاعت از دستورات رهبر عزيز و عاليقدرمان بر دشمنان بتازيد تا آنها را از صفحه روزگار برداريد و هيچ وقت بر پيروزيهايتان مغرور نشويد.»

سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت فرمانده لشکر 27 محمد رسول ا...
تاریخ شهادت: 17/12/1362- طلائیه
«به گفته امام تا ظهور امام مهدی (عج) با یک دستمان سلاح و با یک دستمان قرآن باید بگیریم و طبق دستورات ولایت امروز در جامعه انقلاب اسلامی ما دو روند بیشتر نداریم: امامت و امت، امامت و حزب الله والسلام. خط سومی نداریم. در این روند و در این قانون و در این چارچوب، باید اطاعت محض از دستورات ولایت سمبل فکری و عقیدتی و انسجام روحی و معنوی برای یک مؤمن و یک انسان حزبالله باشد و خواهد بود.»

سردار شهید مهدی باکری فرمانده لشکر 31 عاشورا
تاریخ شهادت: 25/12/1363 – شرق دجله
« اگر شبانه روز شكرگزار خدا باشیم كه نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز كم است. آگاه باشیم كه سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم كه صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.»

سردار شهید حاج حسین خرازی – فرمانده لشکر 14 امام حسین
تاریخ شهادت: 8 اسفندماه سال 1365- شلمچه
«از مردم میخواهـــم كه پشتیبان ولایت فقیـــــه باشند، راه شهـــدای ما راه حق است، اول میخواهم كه آنهـــا مرا بخشیده و شفاعـــــت مرا در روز جزا كنند و از خدا میخواهم كه ادامهدهنده راه آنها باشم. آنهایی كه با بودنشان و زندگیشان به ما درس ایثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولین عزیز و مردم حزبالهی میخواهم كه در مقابل آن افرادی كه نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كننــــد و الان در كشـــور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بیحجابی زدهاند در مقابل آنها ایستادگی كنید و با جدیت هر چه تمامتــــــر جلو این فسادها را بگیرید.»

سردار شهید حمید باکری قائم مقام لشکر 31 عاشورا
تاریخ شهادت: 6/12/1362 – جزیره مجنون
«دعا كنيد كه خداوند شهادت را نصيب شما كند، در غير اين صورت زماني فرا ميرسد كه جنگ تمام ميشود و رزمندگان امروز سه دسته ميشوند: یک: دستهاي كه به مخالفت با گذشته خود برميخيزند و از گذشته خود پشيمان ميشوند. دو: دستهاي كه راه بيتفاوت را بر ميگزينند و در زندگي مادي غرق ميشوند. سوم: دستهاي كه به گذشته خود وفادار ميمانند و احساس مسئوليت ميكنند كه از شدت مصایب و غصهها دق خواهند كرد. پس از خداوند بخواهيد با رسیدن به شهادت از عواقب زندگي پس از جنگ در امان بمانيد، چون عاقبت دو دسته اول ختم به خير نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن هم بسيار سخت و دشوار خواهد بود.»
یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداریشان از منارههای غیرت این دیار به گوش میرسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لالههای سرخ دشتهای این خاک به یمن آنان به پا ایستادهاند.
گفتم چیزی بگو
سکوت کرد
و رفت
و من هنوز هم گوش میکنم...

به نام خداي حضرت الزهرا(سلام الله عليه)
تصورت از غريبي چيه ؟؟؟ نمي خوام فكرت رو ببري به زمان هاي دور مي خوام يه غريب بهت معرفي كنم كه چيزي از قربتش نميگزره، كه من به شخصه از قربتش بد جوري سوختم .غريبي كه شنيدم تازه چند تاشون دوباره خودشون رو نشون دادن. ولي اي كاش خودشون رو نشون نمي دادند---اي كاش مي موندن...فكركنم خودشون هم نمي دونستند اينطوري از شون استقبال ميشه!!!؟؟؟------آخه سوختن من از يه سري روشنفكري تو جامعه است كسانيكه احساس مي كنند مي فهمند و اما...
حرف من رو فهميديد؟؟؟
شهيـــــــــــدگمنام
غريبه به خدا---- اونوقت وقتي چند تا از عزيزان حضرت الزهرا(س) رو مي خوان تو دانشگاه-----خاك كنند دانشجوي به اصطلاح رو شنفكره ما ميگه:مگه دانشگاه قبرستونه كه بخوايي...اينجا محل كسب علم و دانش اگر بخوايي خاك كنيد من ---ميكنم """ولش
كن نگم ادامش رو بهتره كه چي گفتن اما من خطابم به اون داشجويانيست كه فكر
مي كنند شهدا مردن--- به خدا زنده اند مرده دل من وتو كه بدجوري نمك گير
دنيا شديم، مرده من وتواييم كه شادي تو دنيا رو غرق در گناه بودن مي دونيم
دانشگاه محل تحصيله درست ولي ارزش شهدا كجاي تحصيل نه زندگي نه بهتر بگم
كجاي دلت رو زنده كرده --- من به شخصه نمي تونم قيامت تو چشم شهدا نگاه كنم
تو رو نمي دونم ... بابا بي انصاف گمنامه... از بي كسيشونه كه حضرت
الزهرا(س) هرشب بهشون سر ميزنه نمي خوام دلت بسوزه!! همين شهدا وقتي بين
خدا و خودت واسطشون مي كني گره هاي زندگيت باز ميشه چرا ما بايد مثل عرب
جاهل قديم همه چيز رو ببينيم و تجربه كنيم چرا نبايد از تجربيات ديگران
استفاده كنيم...
***والله شهــــــــــــــدا شـــــــــــــــرمنده ايم***


شهيد احمد كاظمي در وصيتنامه خود نوشته است:خداوندا خود ميدانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب ماندهام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.

متن وصيت نامه سردار سرلشكر پاسدار شهيد احمد كاظمي فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي:
الله اكبر
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهيد ان علياً ولي الله
خداوندا فقط ميخواهم شهيد شوم شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزي شهادت ميخواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق.
نميدانم چه بايد كرد، فقط ميدانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت ميباشد. واقعاً جايي براي خودم نمييابم هر موقع آماده ميشوم چند كلمهاي بنويسم، آنقدر حرف دارم كه نميدانم كدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، كه در يك كلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد ميكرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم، خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا داريم.
اي خداي شهدا، اي خداي حسين، اي خداي فاطمة زهرا(س)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين.
راستي چه بگويم، سينهام از دوري دوستان سفر كرده از درد ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا خود ميدانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب ماندهام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.

گرچه بدم ولي خدا تو رحم كن و كمك كن. بدي مرا ميبيني، دوست دارم بنده باشم، بندگيام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا ميكنم، از روي سركشي نيست. بلكه از روي ناداني ميباشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم، چون هر چه فكر ميكنم، ميبينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي كريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري شهدا، كار خوب نكردن، بندة خوب نبود،... ديگر...
حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. ولي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عكس نگاه ميكنم. از درد سختي كه تمام وجودم را ميگيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بيمنتهاي حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم ميدهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيقام بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم،
انشاء الله تعالي.
منزل ظهر جمعه 6/4/82
دعایمان کنید
مرکز فرهنگی شهید گمنام
عباس عزیز:
حجتان قبول و سعیکم مشکور::
/babaey.jpg)

چقدر زیبا لحظه وصال را از بر نمودی
چقدر زیبا حق را زیارت کردی
چقدر زیبا انتظار شهادت را می کشیدی
چقدر زیبا از اوج به اوج رفتی
چقدر زیبا راه حسین را ادامه دادی
چقدر زیبا کاری حسینی کردی
چقدر زیبا همه امیدشان به تو بود
چقدر زیبا شهید شدی
چقدر زیبا دعوت حق را لبیک گفتی
چقدر زیبا دشمن را می ربودی
چقدر زیبا برای زمین آسمان بودی
چقدر زیبا زمین عاشقت بود
چقدر زیبا زیین برایت قفس بود
چقدر زیبا آسمان منتظرت بود
چقدر زیبا عشق را به تماشا گذاشتی
چقدر زیبا سرمشق شدی
چقدر زیبا زمین جای خالیت را حس میکند
چقدر زیبا زمین دلتنگت است
چقدر زیبا عاشق خدایت بودی
چقدر زیبا مست ره عشق شدی
چقدر زیبا مرد بودی
چقدر زیبا پرگشودی
چقدر زیبا خدا کنارت بود
چقدر زیبا آسمانیان دلتنگت بودند
چقدر زیبا منتظر فرود تو بودند
چقدر زیبا عاشق پرواز بودی و چقدر زیبا سمت سیدالشهدا پرواز کردی
چقدر زیبا مردم را دوست داشتی و چقدر زیبا خدا دوستت داشت
چقدر زیبا شجاع بودی
چقدر زیبا لاله ها در آسمان انتظارت را میکشیدند
چقدر زیبا فرشتگان عاشقت بودند
چقدر زیبا به بهشت حق وارد شدی
چقدر زیبا خدا به تو خوش آمد گفت
چقدر زیبا ملائکه به تو سلام نظامی دادند
چقدر زیبا شهادت به دنبالت می دوید
چقدر زیبا عاشق آسمان بودی
چقدر زیبا آسمانی شدی
چقدر زیبا خدا همراهت بود
چقدر زیبا عاشق امام بودی

چقدر زیبا خدا یارت بود
چقدر زیبا از زمین بلند شدی
چقدر زیبا پرواز کردی
چقدر زیبا داستان زندگیت الگوی آسمان شد
چقدر زیبا آسمان شهادت را به تو تبریک گفت
چقدر زیبا طواف حق را به جای آوردی
چقدر زیبا خدا دلتنگت بود
چقدر زیبا لبیک الهم لک لبیک را زمزمه کردی
چقدر زیبا محرم شدی
چقدر زیبا روز عید قربان قربانی حق شدی
عاشقانه ای سرودم تقدیم تو
شهادت گواری وجوت
حسین بهداروند

گمنامی تنها برای شهرت پرستان درد آور است ، وگرنه همه اجرها در گمنامیست.
محکمه خون شهداء محکمه عدلیست که ما را در آن به محاکمه می کشند

زیاد نمیفهمیدم چون سنم کمتر از آن بود....

گذشت و گذشت تا بزرگتر شدم و با پدرم پیش رزمنده ها می رفتیم و یادم هست حدود ده سالم بود
که رفتیم به دیدار سردار شهید سوداگر (فرماندهی سپاه محمد رسول الله تهران بزرگ ) رفتیم..
هرکه می آمد پا میکوبید و سلام می داد و وارد می شد
تازه متوجه شده بودم که سلام نظامی دادن چیه!!
کمی باهام خوش و بش کرد
گذشت و گذشت ...
از این مراکز بود که بوی شهید و جبهه استشمام می شد
تا روزی چند ساعت به عرفه مانده بود خبر آورند که سردار احمد کاظمی شهید شد
پدرم بیقراری می کرد
خیلی ناراحت شده بود
زیاد درک نمیکردم یا بهتر بگم حال وی را نمیفهمیدم
گذشت و گذشت .....
تا در شلمچه و مناطق جنگی جنوب بیشتر آشنا شدم

و جای پای شهدا را لمس میکردم
چندی بعد خبر آوردند که سردار شوشتری در حادثه تروریستی زاهدان شهید شد

باز هم حکایت همیشگی : ناگهان چقدر زود دیر میشود
گذشت و گذشت ...
شهریور امسال خبر دادند که ارسلان فهیمی بر اثر ضایعه جانبازی شهید شد

دیگر حس میکردم چه فرقی دارد شهادت در راه حق و مردن!!
چون شنیده بودم و میشونم و :
شهدا زنده هستند و نزد پروردگارشان روزی میخوردند
بعد هم خبر شهادت سردار سوداگر را دادند

واقعا دنیا چقدر بی ارزش است
چقدر حقیر است
سال ۹۰ را باهمه حوادث تلخش داریم پشت سر میگذاریم
اما همیشه یادم میمونه سال ۹۰ یکی از تلخ ترین سال های زندگی ام بود ......
دعا کنید شهید شویم و به مرگ طبیعی نمیریم
واقعا شهادت قسمت ما میشد ای کاش
با بعضی جانبازان که حرف میزنم
می گویند : ما هم دیگه کم کم باید رخت سفر رو ببندیم
چقدر آدم باید اماده رفتن باشه و این حرف رو بزنه
وقتی خبر پایان همسنگر همسفرت را بشنوی !!!
وقتی میشنوی .. آسمانی شد
دیگر تمام دلخوشیت را از دست دادی
چقدر دلگیر میشوی
دیگر دل خوشی برای در این دنیا ماندن نداری
مدام با او حرف میزنی و
چقدر ناراحت میشوی وقتی میشنود ولی نمیتواند که جواب دهد
دلت پر میکشد برای لحظات باهم بودن
لحظاتی که فقط تو درک مبکنی
تمام خیابان ها و مسیر ها برایت خاطره میشود
در باقی مانده عمر
باید تاوان دلتنگی ات را بدهی
و به او میگویی:
یه وقت هایی به من نزدیک تر شو
دارم حس میکنم از دست میرم
بسه دیگه زیاد حرف زدم
به قول دوست شاعرم :
چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین ذل میزنم
گاه بر حافظ تفعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زیاران چشم یاری داشتیم .....
کاش ما هم نسل اول انقلاب بودبم...........
در آخر:
الهی لیاقت خدمت به جانبازان راهت را به ما اعطا بفرما
اینطور شاید بتوانیم کمی به شهدا نزدیک شویم
آجرک الله یا بقیه الله( عج الله تعالی فرجه شریف )
مرکز فرهنگی شهید گمنام
رفتی آخرین باری که چشمانم شما رو دیدن :

درب منزلتان ایستاده بودی و با همه در شب آخر روضه ماه صفرتان با همه خداحافظی می کردی
چقدر زود گذشت اصلا باورم نمیشد روزی بشنوم :
سردار سوداگر آسمانی شد
وقتی کنار پدرم نشسته بودم سردار کشکولی زنگ زد و گفت من مشهد هستم و برایتان دعا میکنم
پدرم گفت خوش به حال ما احساس کردم حامل خبر خوبی است خوشحال شدم
در یک آن وضع تغییر کرد
گفت رسول تنها است خودت را برسان
اصلا باور نمیکردیم
یاد روز هایی افتادم که مدام اسم شما روی صفحه گوشیم بود و در کوچکترین کارها شما یاور ما
بودی بله درست حدس می زنید روزهای بیمارستان بقیه الله اعظم را می گویم
از باب زحمات شما همه خانواده گریه می کردند
دیگر گریه کارساز نبود باید حرکت می کردیم
پدرم در راه میگفت: کاش دروغ باشد و بخواهند مارا دور هم جمع کنند
اما حقیقت همیشه چیز دیگریست
تا تهران اشک می ریختیم و می آمدیم
وقتی رسیدیم بابا به امید اینکه خبر ......... سریع به سمت خانه شما دوید
اما دیدیم سرداران دم درب منزل شما
به پدرم تسلیت میگفتند ...
ما در سال ۹۰ خیلی ها رو از دست دادیم
ارسلان فهیمی سردار سیاف سردار احمد..........
رسول و غفور هم ایستاده بودند
به غفور تسلیت گفتم آرام توی گوشم گفت حسین:
خدا باباتو واست نگه داره
بغضم ترکید و اشک از چشمانم جاری شد
رسول که اصلا نای حرف زدن نداشت فقط به او تسلیت گفتم
همه آمده بودند
حتی کسانی که................
چقدر شما مفید و بودی و قدرتان را ندانستیم و ندانستند
حالا دیگر هر موقع میرم دانشگاه یاد شما برایم تداعی میشه چون بنیانگذار درس آشنایی با دفاع
مقدس بودی و در دانشگاه علوم و تحقیقات درس میخواندی و درس میدادی..
واقعا دنیا ارزش یک لحظه را ندارد که انسان بخواهد بدی کند
یادم است هر موقع به شما دست میدادم دستم را محکم فشار میدادی و پدرم میگفتی
این چقدر شل است و میخندیدی...
میدانم در اوج اینکه ما ناراحت هستیم شما خوشحال هستی چون امام شهدا رو دیدی
سردار سیاف را دیدی ناصر تمام کسانی که از دست داده بودی به استقبالت آمدند و شما
چقدر الان مسروری...
تمام کسانی رو که از دست داده بودی دوباره بدست آوردی
دیروز در مراسم تشیع سرلشگر رشید میگفت :
پس از مرگم به پزشك قانونيام بگوييد روح مرا كالبد شكافي كند. بعد از مرگم انگشتهاي من را به رايگان در اختيار انگشت نگاري قرار دهيد تا همه بدانند بيگناهم. كارت شناساييام را روي كفنم قرار دهيد و روي تابوتم بنويسيد اين عاقبت كسي است كه صادقانه زيست.
رسول می گفت لحظه ای که قلبت گرفت خندید و گفتی یاحسین
یاحسین الهی شکر.......
چه کسی را دیدی ؟ حضرت سیدالشهدا را دیدی؟
دوستان شهیدت را دیدی؟ ناصر را دیدی؟
چه کسی به استقبالت آمده بود ؟
هیچکس نمیداند آن لحظه چه خبر بوده است .......
در زندگیت چه امتحان هایی پس دادی و بحمدالله سر بلند بیرون آمدی
دیروز در خانه ات به هر گوشه نگاه میکردیم خاطراتت تجلی میکرد
سلام مارا به مولایمان امام حسین علیه السلام برسان
سلام ما را به شهدا برسان و بخواه که برایمان دعا کنند
از خدا بخواه که به خانواده ات پدرم همه دوستدارانت صبر جمیل اعطا کند
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
مرکز فرهنگی شهید گمنام
به قلم:حسین بهداروند
دكتر محمد مهدي بهداروند
احمدم؛ انگار همين ديروز بود براي شناسايي عمليات فتحالمبين راهي شدي و در همان لحظات اول پايت روي مين رفت و مدال جانبازي را بر گردنت نهادي.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه با ويلچير در جلوب فرماندهي لشكر وليعصر (عج) همديگر را ديديم و گفتم اين چهره، چهره زميني نيست و تو قاه قاه ميخنديدي.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود سر بگو مگوها عطا لشكر را به لقاي آن بخشيدي و راهي قرارگاه كربلا شدي و تا آخر جنگ ماندگار شدي، وقتي راز رفتنت را كه يكبار برايم گفته بودي به رشته تحرير درآوردم، سريع به رواننويس سبزت روي آن صفحه خط كشيدي . گفتي بعضي حرفها را بايد همراهت به آخرت ببري، هر چه التماس كردم اين حرفها سند تاريخاند تو راحت و ساده گفتي «اين نيز بگذرد».
احمدم؛ انگار همين ديروز بود وقتي مهدي زينالدين براي منطقه شمال خوزستان به عنوان كار اطلاعاتي آمد، تو او را همراهي كردي و هرچه از دستت آمد در اختيارش قراردادي و اصلاً حرفي از نقش خود بر زبان نياوردي، چقدر اين ايام زود گذشت و تو هر لحظه منطقهاي را با دار و دستهات مثل سعيدفر، كميلي چه سريع شناسايي ميكردي و باز فردا و فردا روز از نو و روزي از نو
هنوز دعواي تو و حسن باقري كه ميگفت بايد سريع منطقه جديد را شناسايي كني و تو گفتي نميروم ديگر ناي راه رفتن نداريم مگر بالاتر از سياهي هم رنگي هست و او گفت آري بالاتر از سياهي سرخي خون شهيدان است، را از ياد نبردهام.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه در قرارگاه قدس همراه عزيز جعفري كار جديدي را شروع كرده بودي و وقتي در روز روشن به سنگر كمين عراقيها رفتي و دو عراقي را اسير كردي و آوردي، عزيز جعفري كلي عصباني شد ولي تو بي خيال همه به سنگرت رفتي و به هيچكس هم محل نگذاشتي!
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه وقتي قرار شد جهت عمليات والفجر 8 دشمن را فريب بدهيم تو كار اطلاعاتي را در هور شروع كردي و آن قدر قوي عمل كردي كه عراقيها باورشان نميشد عمليات در اروند باشد، آنها وقتي شب 21 بهمن 1364 به اولين خاكريزشان در آن سوي اروند حمله كرديم فهميدند چه رو دستي خوردهاند، ولي كار از كار گذشته بود.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه در ملاقات فرماندهان با امام خميني (ره) در جماران، مسئولين حفاظت آنقدر با پاي مصنوعيات ور رفتند كه ملاقات تمام شد و تو ناراحت و عصباني به پاسداران نگاه ميكردي ولي آقاي انصاري ترا خدمت امام برد و امام از آن بالا چشم از تو بر نميداشت و تو وقتي خدمت امام رسيدي، چقدر محو امام شدي و صورت امام را بوسيدي و دست امام را از شدت محبت فشار دادي طوري كه آقاي صانعي گفت آرام پسرم آرام!
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه مقدمات شناسايي حلفائيه را برعهده گرفتي و تمام خواستههاي آقا محسن را برآورده كردي و علي هاشمي در ادامه كارهاي تو و حميد رمضاني، قرارگاه نصرت را تشكيل داد و عامل عمليات خيبر شد.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه ميگفتي قصه درگيري سپاه دزفول اصلاً بحث جبهه و شهر نبود، بحث طرفداري از شهيد بهشتي و آقاي خامنهاي و كسانيكه ضد آنها بودند، بود.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه جنگ تمام شد ولي تو گفتي جنگ تمام نشده، تنها ميدان جنگ عوض شده است و من هنوز سرباز ميدان دفاع از انقلاب هستم، وقتي به لشكر وليعصر (عج) و جانشيني امين شريفي منصوب شدي چقدر زحمت در پنهان كشيدي تا كارها بر وفق مدار قانون قرار گيرد.
راستي ياد داري وقتي ليست افراد را براي اعطاي درجه خدمت حضرت آقا فرستادند چه اتفاقي افتاد؟ تو خم به ابرو نياوردي و گفتي مزد مرا خدا ميدهد، وقتي آقا با درجه سرتيپ تمامي موافقت كرد به تو بدهند خوشحال گفتي فلاني ديدي خدا حواسش جمع است.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه مدتي بعد وقتي فرمانده لشكر 25 كربلا شدي و بقچه زندگيات را زير بغلت كردي و راهي ساري شدي و آنقدر كار كردي كه وقتي براي مراسم توديعت عزيز جعفري آمد باورش نميشد اين مردم تو را اين قدر دوست داشته باشند، از مازندران راهي تهران شدي ولي با آسماني شدن ناصرت در سفر زيارتي ثامن الحجج، ماندن تو در لشكر به سر رسيد و راهي بلوك سيماني اطلاعات نزسا شدي. آن روز وقتي خيلي ناراحت و نگران بودي گفتم احمد ديشب خواب ناصر را ديدم كه ميگفت بابايي بهترين كار مداراست و تو با خنده تلخي گفتي خوابت تعبير شد.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه در پاويون دولت در مهرآباد به استقبال تو همراه سردار كوثري، رشيد، فضيلت و ... آمديم و تو وقتي از بالاي پلكان هواپيما ما را ديدي اشكهايت روي گونههايت سرازير شد و يكي از ميان جمع گفت احمد آقا خدا به حق علي اكبر حسين به تو صبر بدهد. آن روز درحاليكه دستم را گرفته بودي چقدر گريه كردي و مدام ميگفتي دكتر، ناصرم رفت به نظرت چه كنم؟
مدتي بعد در حاليكه وارد اتاق رئيس ستاد نيروي زميني شدم شنيدم تو در اتاق بغل به خواب رفتي و بيدار نميشوي، كنارت نشستم و قدري با تو شوخي كردن وقتي ديدم انگار در اين دنيا نيستي، سريع از طريق سردار حيايي مقدم، سردار فروتن را صدا زدم و تو را به سرعت به بيمارستان قلب جماران بردم، دكتر وقتي تو را معاينه كرد بمن گفت مريض شما رفتني است، چقدر گريه كردم و هر چه دعا بلد بودم خواندم و خدا هم رحمش آمد و باز تو ماندني شدي.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه طي ماموريتي راهي مسكو شدي و وقتي آمدي گفتي كار من نيست، من براي كار ديگري زاييده شدهام! آن روزها چرخه روزگار با تو سر ياري نداشت و عدهاي روزه سكوت گرفته بودند، جانشين ستاد كل نيروهاي مسلح در نامهاي در تعريف تو نوشت اين فرمانده لشكرها مثل احمد يك رستم هستند ولي كسي نشنيد.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه با اقا محسن در مورد تو صحبت كردم و او ميگفت احمد در جنگ خدمات زيادي كرده است، مدتي بين خانه و بيمارستان بقيةالله رفت و آمد ميكردي، يكبار يك هفته كنار تختت ماندگار شدم و هر كس ميآمد باورش نميشد تو زمينگير تخت شدهاي. آقا محسن وقتي تو را ديد گفت اقاي سوداگر با خودت چكار كردي؟ تو خنديدي و گفتي فكر ميكنم بايد آماده رفتن بشوم، آن حرف تو را نشنيده گرفتم و بعد از رفتن آقا محسن كلي با تو دعوا كردم كه ديگر از اين حرفها نزن و گرنه به حاج خانم خواهم گفت! بعد از ناصر ديگر حال و روز خوشي نداشتي و مدام بهانه او را ميگرفتي، راستي احمد ياد داري يك شب 12 شب كنار مزار ناصر و برادر شهيدت محمود در بهشت علي دزفول چقدر از شهيدان ميگفتي و آرام آرام گريه ميكرد؟ آن شب هيچوقت يادم نميرود كه تو در ميان قبور شهداء چقدر از دلتنگيهايت گفتي و مدام ميگفتي اينها را تا زندهام به احدي نگو؛ من الان هم به كسي نميگويم.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود هر وقت دلت از عالم و آدم ميگرفت بي سر و صدا به قم ميآمدي و تا ديري از شب حرف ميزدي و خسته نميشدي و هر از چند كلمهاي ميگفتي اين سهم من نبود، اگر ميشنيدي از فرزندان جنگ در دورترين نقطه كشور دچار مشكلي شده زود شال و كلاه ميكردي و ميرفتي و تا مشكل را حل نميكردي بر نميگشتي، قصه فرامرزي كه يادت نرفته؟
احمدم؛ انگار همين ديروز بود بساط پژوهشگاه را پهن كردي و كاري كردي كه هزار بنياد و نهاد از انجام آن عاجز بودند، جنگ را به دل دانشگاه بردي، بچههاي جنگ نديده را با جنگ آشنا كردي، هيچكس اندازه اين خدمت خالصانه تو را به خوبي درك نكرد، و تازه عدهاي هم سنگاندازي ميكردند. هر بار كه به تهران ميآمدم ميگفتي امروز جلسه دارم قرار است دروس تخصصي جنگ را هم وارد دروس دانشگاه ميكنم. مدتي بعد گروههاي پژوهشي را راهانداختي و شوراي راهبردي را كه متشكل از فرماندهان ارشد سپاه و ارتش بود را گرد هم آوردي، من هر جلسه كه كنارت مينشستم ميديدم چگونه با اشتياق خاصي جلسه را شروع ميكردي و با مديريت هميشگي تلاش ميكردي حقايق جنگ تبديل به فرهنگ شوند، تحليلهاي سردار غلامپور، علايي، رودكي در مورد موضوعات جنگ چقدر تو را خوشحال ميكرد.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه وقتي براي آخرين بار به جلسه شوراي راهبردي آمدم در اتاق تو همراه سردار اسدي درباره موضوعي چقدر بحث كرديم و تو با يك تواضع به خصوي گفتي قبول كنيد در قطار انقلاب من واگن آخري هستم و ميتوانم هر چه را نميخواهند در اين واگن نگه دارم تا به بيرون قطار پرتاب نشوند، هيچكدام از ما جواب به اين حرف تو نداديم.
احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه زنگ زدي و گفتي خوابي ديدهام برايم تفسيرش كن و من با خنده گفتم ... آن روز ساعت 2 خبر داشتم سردار احمد سياف آسماني شده است فوراً برايت پيامك زدم و ارتحال احمد سياف را تسليت عرض ميكنم و تو بلافاصله جواب دادي، دكتر ننويس ارتحال در اثر سكته قلبي بنويس احمد از غم زمانه دق كرد و رفت، چقدر پشت تلفن گريه كردي و گفتي اين حرفها و خاطراتي را كه ميگويم برايم تبديل به مقالهاي كن و من همه حرفهاي تو را كه همراه گريه گفتي جمع كردم و با عنوان «زمزمههاي باراني» روانه سايتها كردم.
احمد عزيزم باور نميشد اين قدر زود به احمد سياف ملحق شوي، من حالا مانده بودم كه با تو چه كارهايي را انجام بدهيم، احمد يادت هست دو روز قبل زنگ زدي و گفتي جان تو و جان سيد احمد و هر كاري ميتواني براي رفع مظلوميت او انجام بده و من طبق معمول گفتم احمد از تو به يك اشاره از من به سر دويدن، هم ناراحت بودي و هم مصمم و ميگفتي يادم باشه از لندن حرفهايي را بزنم تا فراموشي، ما را دربدر نكند.
راضي نميشدي به كسي كملطفي شود مخصوصاً به بچههاي جنگ.
اين اولين دفاع تو نبود ولي آخرين دفاع تو بود چون راهي ديار يار شدي.
امروز تازه به اصفهان رسيده بودم كه سعيد كشكولي زنگ زد و گفت احمد هم آسماني شد. تا اين حرف را شنيدم در ميان عدهاي كه به حرفهاي من و سعيد گوش ميدادند شروع به گريه كردم و مثل مادر فرزند مرده برايت اشك ريختم. بلافاصله از اصفهان تا تهران را همراه حسين يكسره آمدم و در راه دعا كردم خبر شوخي باشد و تو درب منزل مثل هميشه به استقبالم بيايي.
افسوس درب منزل آقاي كياني، كلولي، غلامپور، الهام به استقبالم آمدند و خبر رفتن تو را دادند و من در حاليكه عصايم را محكم گرفته بودم تا به زمين نيفتم خيره خيره به ياد شبهايي افتادم كه درب اين منزل همين جا با هم ميايستاديم و چقدر حرف ميزديم .
هروقت چند روزي كه همديگر را نميديديم زود با تلفن و يا حضوري جبران ميكردي.
ديروز تو رفتي و ديروز من ديروز ديگري بود.
راستي احمد تو كي برميگردي؟
دكتر محمد مهدي بهداروند




















راستش شاید برای همین بود كه اینقدر كشته و مرده غواص شدن بودیم كه تیر بخوری و رگههای خونت با آب شور خلیج فارس در هم بیامیزد و آب تو را ببرد و كسی جز دریا نداند كه كجایی؟
آن روزها تنها راه رسیدن به آبادان، دریا بود، اما در دریا جنگیدن تنها چیزی بود كه فكرش را هم نمیكردیم. ماهها از محاصره آبادان میگذشت و عراقیها از 360 درجه محیط آن، 330 درجهاش را در اختیار داشتند. آنچه برای ما مانده بود، حد فاصل میان رود بهمنشیر بود و اروند رود. از شمال هم به كارون و خرمشهری میرسیدی كه مدتها از سقوط آن میگذشت. باید از ماهشهر سوار لنج میشدی و به سمت غرب میآمدی و اگر هواپیماهای عراقی امان میدادند، میرسیدی به خسروآباد. از آنجا هم روی جاده زیر آتش، خودت را میرساندی به شهر آبادان.
*****
عراق ساحل چندانی با دریا نداشت؛ برای همین هم در صدد الحاق خوزستان به خود بود تا بتواند بر شمال خلیج فارس تسلط بیشتری داشته باشد و مجبور نباشد برای دسترسی به آبهای آزاد متكی به اروند باشد بندرهای عراق درون این رودخانه : فاو و بصره. البته بندر امالقصر در كنار دریا بود، اما ارزش چندانی در جغرافیای خلیج فارس نداشت و شاید به همین علت بود كه نیروی دریایی عراق، نسبت به نیروی هوایی و زمینی آن خیلی كوچك بود و در نبرد به حساب نمیآمد.
*****
روزهای اول جنگ بود كه بچههای ارتش، عملیات مروارید را علیه نیروی دریایی عراق آغاز كردند و با حماسه خود تقریباً دیگر چیزی از آن باقی نگذاشتند. والفجر هشت هم، اروند را بر روی آنها بسته بود دیگر آنچه از آنها در بصره باقی مانده بود، در همانجا محبوس شد.
*****
عراقیها با نیروی هواییشان خلاء نیروی دریایی را جبران میكردند. پایگاه موشكی فاو از دهانه خلیج فارس، نفتكشهای ما را میزد و دستگاههای جاسوسیشان روی اسكلههای البكر و الامیه، رد كشتیهای ما را میگرفت. آمریكاییها هم كه پا به منطقه گذاشتند، دیگر داستان از قرار دیگری شد: به جای برخورد با قایقهای موشكانداز و ناوچههای «اوزا»ی عراقی، طرف بچهها دیگر با ناوشكنها و ناوهای هواپیمابر شیطان بزرگ بود.
بار اول در خیبر تنمان به آب خورد. البته قبل از آن هم در فتحالمبین و بیتالمقدس رودخانه و آب سر راهمان بود، اما عراقیها آن قدر با رودخانه فاصله داشتند كه بتوانیم با پل از روی رود كرخه یا كارون عبور كنیم و نیاز به غواصی نداشته باشیم. در هور مسئله فرق میكرد. وقتی به اروند رسیدیم دریافتیم كه عراقیها برای غواصهامان هم رادار كاشتهاند تا مبادا كسی از رود به سوی مواضع مستحكمشان یورش برد.
*****
فاو را كه گرفتیم، شاید اولین بار بود كه خلیج فارس طعم شهدای ما را میچشید. از آن سههزار غواص، هر كه به آن سو نرسید، میهمان دریا بود. دریایی كه به لطف آن تنهای پاك نامش هنوز خلیج فارس است. حتی جنازه برخی از بچهها را در ساحل كویت پیدا كردیم. فاو را كه گرفتیم دیگر ارتباط عراق از دریا قطع بود و دیگر آن پایگاه موشكی آزاردهنده زیر گامهای ما قرار داشت، و ما بودیم و حاكمیت مطلق بر خلیج فارس.
*****
نمیدانم از زرنگبازی بچههای اصفهان بود، یا از سابقهشان با آب و زایندهرود كه «كربلای سه» را به آنها سپردند. و باز طبق معمول تكیهكلام «نمیشود» و «دیوانهگی است»، نثار آنها بود. اول جنگ آن دو اسكله نفتی را زده بودیم و آن موقع فقط استفاده نظامی داشت، اما گرفتن آنها با بالگرد هم ممكن نبود چه رسد به سه گردان بسیجی غواص.
*****
باید 32 كیلومتر در دل دریا به پیش میرفتی تا تازه به پای اسكله البكر و الامیه میرسیدی. سی كیلومتر در دریای شور و مواج و گاه طوفانی، كه نه روشنایی در آن به چشم میخورد و نه ساحلی به چشم میآمد. شب عملیات بیتالمقدس (چهار سال قبلش) همه مانده بودند كه آیا بچهها خواهند توانست بیست كیلومتر راه را در بیابان های غرب كارون، تا پشت جاده خرمشهر ـ اهواز و دژ عراقیها بروند، و حالا سؤالمان این بود كه آیا بچهها خواهند توانست زیر رادارهای دشمن سی كیلومتر در دل دریا طی كنند و به اسكلهها برسند یا نه؟
نصف راه را میشد با قایق رفت، اما شانزده كیلومتر بعد را باید شنا میكردی؛ بی آنكه كم بیاوری و آن هم بیسروصدا. شب اول رفتیم. هنوز نرسیده سازمانمان از هم پاشید. دریا اجازه نمیداد. ساعت سه صبح بازگشتیم. فردا هم اما روز خدا بود، و شبش شب وصال، دوباره همان مسیر را شنا كردیم. 8 صبح فردا اسكله زیر گامهای ما بود، تا افتخار دیگری بر افتخارات یاران خمینی به ثبت برسد.
*****
از كربلای سه كه برمیگشتیم، شش نفر مفقود شده بودند. راستش شاید برای همین بود كه اینقدر كشته و مرده غواص شدن بودیم كه تیر بخوری و رگههای خونت با آب شور خلیج فارس در هم بیامیزد و آب تو را ببرد و كسی جز دریا نداند كه كجایی؟
ساعت 6 عصر بود رسیدم خانه ، تنها ذکری که یاورم بود خدا روشکر بود آمبولانس شتابان به سمت تهران می رفت
او زیر فشار درد بود و فقط مرفین بود که او را همرا هی میکرد ،بالاخره ساعت 10 شب آمبولانس وارد بیمارستان بقیه
الله اعظم شد.

با اینکه این همه سفارش شده بودیم هیچ چشمی در بیمارستان به انتظارمان ننشسته بود
تنها صدایی که از او به گوش میرسید ناله یا حسین بود یاحسین
اثرات مرفین اورا تنها گذاشته بود و دوباره داشت طعم سخت درد شکستگی هایش را می چشید
و نفس همچنان بالا نمی آمد
اورژانس نیز به دلیل هماهنگی خوبی که انجام شده بود هیچ اطلاعی نداشت که این کیست؟
تازه دژبانی دم در خروج آمبولانس ویژه شخصیت را صادر نمی کرد و میگفت :
باید مشخص شود.......
همچنان درد بود و درد
انگار نفس در حال تمام شدن بود
پرسنل اورژانس هیچ اقدامی نمیکردند.....
درد بود درد و درد
سخت بود و آه و درد
او درد میکشید
راضی بود چون برای رضای خدا رفته بود...
و از کسی چشمداشتی نداشت
فقط برای خدا و رهبرش رفته بود.............
دوباره حکایت بیمارستان ولی عصر اراک برای گرفتن کپسول اکسیژن تکرار شد
با این فرق که این بیمارستان میزبان مهربان بچه رزمنده ها بود و قبلا مریض ما به مهمانی آمده بود
اما بازهم بخاطر نداشتن مدارک جانبازی و شیمیایی به مصیبت افتادیم
هیچکس حتی نگاه به او نمیکرد و محل نمیگذاشت
بالاخره با تلفن و... با ریاست بیمارستان هماهنگ شد
کسانی که حتی نگاه نمی کردند به مریضمان حالا همه عصا شده بودند برای خودی نشون دادن جلوی مسئولین و مافوق ها
به نون و نوایی برسند
همه کارها خوب پیش می رفت
تا ظهر فردا در اورژانس بستری شد که به حمدلله یک تخت آی سی یو برایش هماهنگ کردند
وقتی کنارش می ایستادم انگار آرامش را در وجودش لمس میکردم
قبل از اینکه به آی سی یو منتقل شود گفتند باید 5 میلیون تومان به حساب ریخته شود
انقدر درگیر این مصیبت بودیم که وقت فکر کردن به این که ................ را نداشتیم
به هر صورت پول واریز شد و او را برای ورود به اتاق ای سی یو آماده شد
48 ساعتی که در آنجا بود هیچ کس حق ملاقات نداشت و این برای وی درد آور بود
و روحیه او را خسته تر میکرد
از پشت شیشه باهم حرف میزدیم
دیگه میتونست دستاشو تکون بده
با دستش اشکاشو پاک کنه
انگار تمام دنیا را بهمان داده بودند
شکرخدا...
بعد از گذشت دو روز او را درطبقه 8 بیمارستان به ما بخشیدند
خیلی بهتر شده بود
مریضی در تخت مجاور بود اسمش مرتضی رسمش حسینی بود
عاشق شهادت و فنا درشدن در عشق به خدا
آقا مرتضی خیلی پاک و بی ریا بود
جوانی انگار از شهیدان زمان جنگ دیر تر رسیده بود
در درگیری با پژاک زخمی شده بود
دکتر ها تلاش میکردند دوباره پایش را پا کنند
دو هفته باهم بودیم با این که سخت بود اما با وجود حاج مرتضی شیرین شده بود
هر کی میومد ملاقات حاج مرتضی را به او معرفی میکردیم
چون هیچ فرماندهی برای سر زدن به مرتضی به خودش زحمت نیمداد
روز مرخص شدن مرتضی را به اتاق عمل برده بودند که وقتی در حال خروج از سالن بودیم با او مواجه شدیم
خیلی به حاجی ما وابسته شده بود و در عین دردی که میکشید سعی میکرد که با وی روبوسی کند
اشک می ریخت..
این صحنه تمام آدمایی که اونجا بودن رو اشک کرده بود ..
بالاخره به خانه آمدیم
تمام شد اما آخرش:
در این اتفاقات آدم خیلی ها رو میشناسه و سیرت آنها رو آشکارا میبینه.....
من به سهم خودم از تمام کسانی که زحمت کشیدند نظیرسردار سوداگر سردار گرجی زاده و تمام دوستان کمک کردند تا
پدرم بهبود یابد تشکر میکنم
اجرکم عندالله
حسین بهداروند
عزیزم را؛ امیدم را؛ آرامش زندگیام را؛ بهدنبالش میگردم نه برای بازگشت به خانه، نه برای زندگی دوباره در محبس کاشانه، نه میخواهم بیاید، میخواهم بیاید تا دوباره آهنگ عاشقانه شهادت را در گوشش زمزمه کنم، میخواهم بیاید تا یکبار دیگر تسمه تفنگ را بر دوشش افکنم.
میخواهم بیاید تا کولهبارش را از هدایای مادران شهدا برای تقدیم به آستان مولایش حسین (علیهالسلام) پر نماید، میخواهم بیاید تا بار دیگر نوای دلانگیز چکمههایش بر آسفالت سرد کوچه، سرود ایثار و جانبازی را بهسوی عرش خدا به ارمغان برد. میخواهم بیاید تا بار دیگر نوار سرخرنگ لبیک یا خمینی را با دستهای چروکیدهام بر پیشانیاش ببندم، میخواهم بیاید تا دامنی از یاس سفید همراه با آوای «فالله خیر حافظا» را بدرقه راهش نمایم.
گمگشتهام اگر بیایی چلچراغ قلبم را به دستت میسپارم تا پیشاپیش مقدم عزیزان این دیار را که راهی کعبه عشق خود، نینوای حسین هستند، نورافشانی کنی و بر بلندای گنبد پرچمدار کربلا حضرت ابوالفضل سرود فجر و پیروزی را به گوش جهانیان برسانی. آن روز نزدیک است.

شب خیلی بدی بود
انگار قرار بود تمام دنیا روی سرم هوار شود
دلهره عجیبی داشتم دلهره عجیبی داشم
شماره اش را گرفتم و ازش پرسیدم کجایی؟
گفت بروجرد هستم و به سمت خانه می آیم
آرام نشدم اما کمی خیالم راحت شد انگار قرار بود اتفاق بدی بیفتد
قرار بود زود راه بیفتم اما کجا را نمیدانستم فقط قرار بود بروم قرار بود بروم
در همین افکار بودم صدای خنده بچه ها کمی بی قراری ام را کمرنگ تر میکرد
گوشی ام شروع کرد به زنگ خوردن :
شهید گمنام سلام خوش اومدی مسافر من خسته نباشی پهلوون
شماره نا آشنا یا بهتر بگم غریب بود
عادت نداشتم شماره هارویی که ذخیره نداشتم جواب بدم
اما این دفعه فرق می کرد
قلبم به شدت می زد
اضطراب عجیبی سرتاسر وجودم را گرفت
بعد از چند لحظه ای جواب دادم
فریاد ......... داد ........... صدای آژیر آمبولانس
هزاران فکر در آن لحظه به ذهنم خطور کرد تا ....
من تصادف کردم کتفم شکسته
خودتو برسون بیمارستان ولی عصر اراک
راه افتادم
در جاده اراک هر چقدر پایم قدرت داشت و پدال گاز یاری میکرد
فشار میدادم.............
در مسیر تلفنم ده ها بار زنگ زد
همه منتظر رسیدن من بودند و من هم منتظر خودم
سرعتم را بیشتر میکردم در راه فکر های زیادی به ذهنم می آمد
برای هرکدوم از شهدا و ارزش ها یاری می خواستم
بالاخره تابلو بیمارستان ولیعصر اراک را دیدم
آمدم داخل بیمارستان:::::::::
تصادفی هارو کجا میبرند
تصادفی ها رو کجا میبرند
بالاخره مردی را که تمام زندگی ام بود دیدم
خدا زندگی ام را بهم برگردانده بود
مثل چینی خورد شده که جمعش کرده باشند روی تخت خوابیده بود
شناختم........
چیزی نیست چیزی نیست خوب میشی الحمدلله الحمدلله
خدارو شکر سرش ضربه نخورده بود
سریعا برای سیتی اسکن و رادیولوژی آماده شد
سراسیمه به سمت اتاق دکتر ..
دکتر جان مادرت ...
پسرم مصدومیت عمیق است
کتف و لگن و چهار تا از دنده ها شکسته
آن شب خیلی ها که یادم نیست زنگ زدند
آن شب هزار شب گذشت
اگر حسن همراهم نبود بی شک از سنگینی حادثه دق میکردم
در همان لحظات به خودم میگفتم ای کاش خدا نقش من را به او داده بود پ
غم جراحتش از یک طرف و غم بی کسی از طرف دیگر روح و روانم را داغون کرده بوداز سنگینی حادثه انگار بیست سال به عمرم اضافه شده بود
نمیدانستم چه خاکی بر سرم بریزم
گذشت و گذشت درد می کشید
تنها صدایی که ازش به گوشم میرسید ناله یاحسین بود
یا حسین یا حسین
خیلی سخت بود هرچه زمان میدوید و تلاش میکرد به صبح نمیرسید
طاقت دیدن او را در آن حال نداشتم
مدام به بهانه ای مختلف از بخش بیرون می آمدم و گریه میکردم
آخه خیلی دوستش دارم
تنها رفیق واقعی من او است
تنها کسی که همسفرم شده بود در این لحظه های سخت حسن بود
دلداریم میداد............ اما انگار نه انگار
آن شب به خدا و امام و پیامبر و.... متوسل شدم
برایم سنگین بود تاب حرف زدن نداشتم
در آن حالم از خدا میخواستم خدایا برای هیچ کسی مخواه

جانباز شیمیایی بودن از یک طرف و غم نداشتن مدرکی برای اثبات این ادعا روح روانم را به فنا میبرد
هرچی التماس می کردیم باباجون ایشون جانبازه
هیچ کس حرف مارا نمی خرید
خدایا کاش خودم مدرکی کارتی داشتم

برای کپسول اکسیژن کم مونده بود از در و دیوار خواهش کنیم
کسی گوشش بدهکار نبود
از بی پناهی دنیا دور سرم می چرخید
هیچکس یارم نمیشد و حرفم رو گوش نمیداد
مشکل شیمیایی اوت کرده بود
مدام میگفتم ما چه گناهی کردیم مدرکی کارتی برای شیمیایی بودن نداریم
داغون و از زندگی سیر شده بودم
کاش او نقش من را بازی میکرد
درد میکشید یاحسین یاحسین
ساعت هفت شد همه ازقم رسیدند
به آقای معافی زنگ زدم و ماجرا را شرح دادم
صدای ضربان قلبش از پشت گوشی احساس می شد
به واسطه ایشون تمام دوستان مطلع شدند
سردار گرجی زاده زنگ زد : حسین آقا کاری داری انجام بدم
سردار اینجا خیلی اوضاع خراب است گفت پیگیری میکنم
آقای مقدسی آمدند و بحث انتقال بیمار را مطرح کردند
دیگر نمیتوانستم روی پاهایم بایستم طوری بود که دکتر ها دلداریم میدادند
به لطف خدا و پیگیری های سردار سوداگر و سردار گرجی زاده پذیرش بیمارستان بقیه الله
تهران هماهنگ شد
در حیاط بیمارستان مردی را دیدم که پایان تمام بی پناهی هایم بود
عمو ارمغان بود و بقیه برادرا و خواهرا
دیگر غم بی کسی نداشتم زیرا پناهم را پیدا کرده بودم
با آمبولانسی که دوستان نادیده از وزارت بهداشت هماهنگ کرده بودند او را آماده حرکت می کردیم
کمی آرام شده بودم
آمبولانس اراک را به سمت تهران ترک می کرد
ما هم به همراه خانواده از این شهر...... خداحافظی کردیم
(ادامه دارد)
شش ویژگی هواپیمای جاسوسی سیا
به گزارش مرکز فرهنگی شهید گمنام در نوشته ای به قلم محمد رمضانی آورده است:منابع امریکایی از روز یکشنبه به این طرف انبوهی از گزارش های مفصل و دارای جزئیات منتشر کرده اند که نشان می دهد فناوری این هواپیما یکی از حساس ترین فناوری های موجود در اختیار سرویس های اطلاعاتی این کشور بوده و از اطلاعات مربوط به آن به شدت حفاظت می شده است.
این گزارش ها نشان می دهد دولت امریکا اکنون به شدت نگران تبعات سیاسی، فنی، اطلاعاتی و نظامی فرود اجباری این هواپیما در ایران است و به همین دلیل تمام ابزراهای خود را برای حداقل کردن خسارات ناشی از این موفقیت بزرگ ایران به کار گرفته است.
اکنون پرسش این است که چرا این هواپیما تا این حد برای دولت امریکا مهم است و جایگاه آن در سیستم فناوری نظامی و امنیتی امریکا چیست؟
بر مبنای مجموعه گزارش های موجود می توان مشخصات این هواپیما و دلایل حساسیت آن را به شکل زیر توضیح داد.
1- نخستین ویژگی این هواپیمای بدون سرنشین که باعث شده در نوع خود منحصر بفرد باشد توانایی تقریبا مهارناپذیر رادارگریزی آن است. اطلاعات موجود نشان می دهد این هواپیما توسط رادارهای معمولی برد بلند (حتی انواع بسیار پیشرفته آن) به هیچ وجه قابل رهگیری نیست و رادارهای برد کوتاه VHF نیز تنها در صورتی قادر به مشاهده آن –آن هم به سختی- هستند که هواپیما کمتر از 40 کیلومتر با آنها فاصله داشته باشد؛ اتفاقی که وقوع آن تقریبا محال است. ویژگی رادار گریزی این هواپیما ناشی از پوشش بسیار مخصوصی است که تمام سطح آن را پوشانده و بسیاری از کشورهای جهان از جمله روسیه و چین سال های طولانی است که به دنبال دست یابی به فرمول و مشخصات ساختمانی آن هستند. روزنامه نیویورک تایمز در تحلیل به قلم ویلیام براد و دیوید سانجر که روز دوشنبه 14 آذر 1390 منتشر شده، درباره توانایی رادار گریزی هواپیمای RQ170 نوشته است: «به گفته مقامات امریکایی، یک نمونه رادار گریز این هواپیمای بدون سرنشین اوایل امسال ساعت ها در موارد مکرر بر فراز مخفیگاه اسامه بن لادن در ابت آباد پاکستان پرواز کرد بدون آنکه بوسیله سامانه های دفاع هوایی پاکستان مورد شناسایی قرار گیرد». این روزنامه ادامه داده است: «ماه ها گزارش هایی، همگی تایید نشده، منتشر شده است که از همان هواپیما مرتبا بر فراز ایران و احتمالا با هدف شناسایی مراکز هسته ای یا موشکی مخفی استفاده می شده است». همچنین لولیتا سی بالدور، در گزارشی برای آسوشیتدپرس از واشینگتن در روز سه شنبه 15 آذر 1390 نیز او قول لورن تامپسون، تحلیلگر دفاعی موسسه لکسینگتون در ویرجینیا در این باره می نویسد: «این هواپیماها طوری طراحی شده اند که بتوانند به مکان هایی بروند که دیگر هواپیمای باسرنشین یا بدون سرنشین نمی توانند به آنجا بروند. این هواپیما به ویژه طوری طراحی شده است که ردیابی و هدف قرار دادن آن توسط دشمنان بسیار دشوار باشد». یک کارشناس فنی به «ایران هسته ای» عامل اصلی رادارگریزی این هواپیما رنگ مخصوص بدنه آن است.
2- دومین ویژگ این هواپیما که انتقال آن به ایران نگرانی بسیار جدی امریکایی ها را برانگیخته آن است که این فناوری RQ170 شباهتی جدی به فناوری بمب افکن های B-2 و همچنین جنگنده بمب افکن F-35 دارد که جزو پیشرفته ترین و در عین حال محرمانه ترین فناوری های نظامی امریکا محسوب می شود.
3- سومین ویژگی هواپیمای بدون سرنشین امریکایی که در اختیار ایران است، مربوط به موتورهای بسیار پیشرفته آن است که عملا به آن امکان می دهد به جای چند ساعت، چند روز در در هوا باقی بماند. جان پایک از اندیشکده گلوبال سکیوریتی در این باره به لولیتا سی بالدور گزارشگر آسوشیتدپرس از واشینگتن رد روز 15 آذر 1390 گفته است: «کلید موفقیت آمریکا در مورد هواپیماهای رادارگریز، موتورهای کم مصرف آنها است که به آنها امکان می دهد به جای چندین ساعت، روزها در هوا بمانند».
4- ویژگی چهارم هواپیمای RQ170 مربوط به توانایی های جنگ الکترونیک آن بویژه در دو حوزه خاص است. نخست اینکه این هواپیما می تواند مجموعه ارتباط رادیویی با سیم و بی سیم در اطراف منطقه پروازی خود را تا شعاعی بزرگ شنود کند و دوم اینکه قادر است در منطقه پروازی خود در صورت لزوم اختلالات الکترونیکی وسیع ایجاد نماید.
5- ویژگی پنجم هواپیمای بدون سرنشین RQ170 استقرار رادارهای فوق پیشرفته «سار» بر روی آن است که هیچ نمونه مشابهی در جهان ندارد. منابع غربی نام این رادار را AESA ذکر کرده اند.
6- ششمین ویژگی این هواپیما مربوط به دوربین ها، لنزها و سنسورهای نصب شده بر روی آن است که به آن یک توانایی منحصر بفرد تصویر برداری جاسوسی می دهد. این دوربین ها دارای توان تصویر برداری با وضوح بسیار بالا در هر شرایط جوی و همچنین دارای قدرت تفکیک منحصر بفرد هستند.
معاونت فرهنگی شهید گمنام
به نقل از خبرگزاری فارس

جان امانتی است که باید به جانان رسانید.
گر ندهی ستانند، فاصله بین “مرگ” و “شهادت” همین خیانت در امانت است.
خدا کند که خیانت در امانت نکنیم.

من در عجبم با همه نامی که تو داری
این خلق چرا نام تو «گمنام» نهادند.

نامه دختر سردار شهید تجلایی به پدرش

بابا !منم دخترت حنانه
می خواهند از تو بگویم ،از تویی که ندیدمت .می خواهند از تو بنویسم ،از تویی که نشناختمت .تویی که وقتی ده ماه بیشتر نداشتم مانند پرستویی عاشق در بهاری دل انگیزکه همه چیز سر از خاک در می اورد کوچ کردی و سر بر خاک نهادی .چه بگویم ؟چه خاکی؟چه سر نهادنی؟نه !مانند پرستویی عاشق کوچ کردی به شهر آرزوها ،کوچ کردی به شهری که آرزویش را داشتی .به شهری که همه کوچه های آن رنگ و بوی شما را داشت .به شهری که هر چه در آن بودعشق بود و شور.نور بودو نور .آخر می گویند که همیشه در به در به دنبال نشانی این شهر بودی.شهری که روی نقشه نمی توانی پیدایش کنی ،برای همین در مناجاتت نوشتی((خدایا !همه جا در به در به دنبال تو می گردم و می دانم که با شهادت به تو خواهم رسید))خوب بابا جون ،از من دلگیر نشو که چرا نمی شناسمت ،آخر ،ما کجا و خورشید کجا ؟برای تفسیر شما باید عشق را دید.باید عاشق را شناخت .آخر ،میدانی،از شماها خیلی کم نوشته اند ،از شما خیلی کم گفته اند .می خواهم بگویم خیلی غریب بودید ،خیلی غریب هستید .دوست دارم داد بکشم ،فریاد کنم ،و به همه بگویم آی آدمها !آی پرستو های عاشق !آی دلسوخته ها !آی درد هجران کشیده ها !آی در راه مانده ها !آی قلم بدست ها !از پدرم بنویسید .از پرستوهایی که کوچ کردند به شهر عشق و شهادت .از پدر هایمان که به خدا علم هایشان بر زمین مانده ،گرد و خاک علم ها را پاک کنید ،بدست گیرید علم هایشان را.آی کسانی که با پرستو ها بودید ،چرا مهر سکوت بر لب زدید ؟از پرستوها بنویسید :از آنهایی که یک شبه ره صدساله پیمودند .

می گویند پدرم فاتح بود،فاتح سوسنگرد .می گویند در میدان نبرد چون شیر خدا می جنگید و در میدان دعا و راز و نیاز زاهدی بود که ساعت ها سر بر سجاده می گذاشت .می گویند غیر از خدا از هیچ چیز نمیترسید ،شجاع بود و دلاور.می گویند قدم های محکم و آرامی داشت ،نشان دار بی نشان بود طالب شهرت نبود .می گویند به من خیلی علاقه داشت ،ولی وابسته نبود .دل به دنیا نمی داد ،عاشق بود ،عاشق بسیج و بسیجی .می گویند رفت که من در شام غریبان بنشینم تا بزم دیگران روشن بماند .
بابا جون غروب ها به خصوص غرو بهای جمعه خیلی احساس دلتنگی می کنم خیلی دوست دارم ببینمت ولی ،نه !خوشحالم که نیستی تا ببینی خفاشان شب ،این جغد های شوم ،این دشمنان دوست نما چه ناله های دلخراشی سر می دهند .خوشحالم نیستی تا ببینی این انسانهای کورو کر در مقابل ایثار و فداکاری شما چه علامت سوالی گذاشته اند.این روز ها می شود درد غربت شما را در سوسنگرد لمس کرد که فقط خدایتان با شما بود و رهبرتان و حالا هم فقط خدا با ماست و رهبرمان و همین مارا کفایت می کند .خوشحالم نیستی تا ببینی قلم هایی که باید عشق را تفسیر کنند ،عاشق را تعریف کنند ،چگونه تیشه به ریشه ی عشق می زنند .خوشحالم نیستی تا ببینی کوچه ها دیگر رنگ و بوی شما ها را ندارد ،خیابانها زیبا سازی می شود .خوشحالم نیستی تا ببینی………
پدر جان ای کاش مزاری داشتی تا شبهای جمعه به سراغت بیایم و درد دل کنم !نه ،چه می گویم !؟مگر میشود عشق را خاک کرد ؟مگر سرخی عشق با سیاهی خاک در هم می آمیزد؟هیهات !ما کجا و افلاک کجا ؟!
باز باید فریاد کشید که آی ادمها !بیایید قلم هایتان را با مرکب سرخ عشق پر کنید ،بیایید حماسه ها را به تصویر بکشید ،بیایید به این نسل و نسل های آینده نشان دهید که پیرو حسین بودن یعنی چه ؟بنویسید که چگونه می شود غیر از خدا هیچ چیز را ندید .بیایید پدرم را …نه …پرستو ها را از قفس آزاد کنید ،بیایید مرهمی باشید برای زخمهای انقلاب .بیایید آب گوارا ی ایثار و فداکاری را به پای عشق بریزیدتا بارور شود.بیایید برای شناساندن راهشان ؟مقصدشان ،مولایشان کاری کنیم …آیا این انتظار برای دلهای کوچک رنجدیده ای مثل من انتظار بیجایی است ؟آیا توقع زیادی است که می خواهم بدانم در شام غریبان چه کسی نشسته ام ؟
پدرم !ای ستاره بدر من ،ای قهرمان زندگی م ،ای سفر کرده عاشق ،ای کاش می دیدمت ،ای کاش می شناختمت .
دختر کوچک حنانه

کدام نعمت تو را من لیاقت داشته ام که این یکی را داشته باشم؟
مگر شما تا بحال در بذل نعمت هایت به لیاقت من نگاه می کردی؟
اگر خدا بهت فرمود که لیاقت شهادت را نداری؛
بگو :!
مگر آنچه را که تا بحال به من داده ای لیاقتش را داشته ام!

آیتالله خامنهای چطور ممکن کسی شما رو بشناسه و قلبش سرشار از عشق به شما نشه، چطور ممکن کسی امام زمان رو بشناسه و بوی امام زمان رو از جانب شما احساس نکنه چطور ممکن کسی احساس غربت بکنه و شما نوازش پدرانتون رو ازش دریغ کنید چطور ممکن کسی مهربانی شما رو ببینه و مجذوب شما نشه چطور ممکن کسی اقتدار شما رو ببینه و از دشمنان ظالمی که دائم در حال توطئه چینین تا ما رو از پا در بیارن و همه هستیمون رو ازمون بگیرن به شما پناه نیاره شمایی که اگه نبودین معلوم نیست ما چه سختیها و ذلتهایی رو باید تحمل میکردیم، و چطور ممکن کسی عملکرد شما رو ببینه و نخواد همه مسئولین کشور مثل شما مسئولیتشون رو خوب انجام بدن و کیه که خبر داشته باشه و تصدیق نکنه بسیاری از مشکلات ما از اونجایی ناشی میشه که خواستههای شما درست فهمیده و عمل نمیشه کیه که بدونه شما چقدر ما رو دوست دارین و خیر ما رو میخواین و به نصیحت پدرانه شما توجه نکنه کیه که بدونه شما دهها بار تکرار کردین که کرسیهای آزاد اندیشی در دانشگاهها ایجاد بشه و دانشجویان و صاحب نظران در همه زمینهها به بحث و تبادل نظر بپردازند و کلی گلایه کردین که چرا این اتفاق نمیفته و تصدیق نکنه که شما دلسوز واقعی مردمین و دوست دارین که از لحاظ عقلی و فکری رشد کنن و میخواین که آزادانه فکر کنن و حرف بزنن و به حقیقت برسن کیه که ببینه و غصه نخوره که چرا این دغدغه شما جدی گرفته نمیشه، آقا میخوام فریاد بزنم تا همه شما رو خوب و درست بشناسند

امام زمان من ایمان دارم که امدادهای غیبی شما همراه ما و همراه رهبر ماست و تأیید شما بوده که آیتالله خامنهای نماینده شما و رهبر ما باشند من ایمان دارم که راه رسیدن به شما از طریق نائب شما آیتالله خامنهای، امام زمان برای ما دعا کنید که قدر رهبرمون رو بدونیم و همیشه یار و یاور ایشون باشیم
خدایا من هیچی نمیخوام جز اینکه در راه خودت قدم بردارم و هر جا که حرفی زدم انتقادی کردم یا خوبی رو بیان کردم به این نیت و همراه با استدلال و اعتقاد بوده، خدایا من رو برای خودت خالص بفرما، پروردگارا افکار، رفتار و احساسات ما رو اون جوری قرار بده که خودت میخوای، آمین یا رب العالمین
اللهم احفظ لنا سیدنا و نور عیننا و قلبنا الذی بین جنبینا قائدنا امامنا الخامنه ای

به گزارش مرکز فرهنگی شهید گمنام در گرامیداشت سردار شهید زین الدین و شش هزار شهید استان قم
ابتدا مراسم تئاتری به هنرمندی محمد حسینی و کارگردانی علی فرح ناک انجام شد.
سپس سردار مهدوی نژاد (فرماندهی محترم سپاه علی ابن ابیطالب) برای سخنرانی دعوت گردید سردار پیش
از هر چیز به حضار خیر مقدم گفت و حضور حضرت ایت الله جنتی(دبیر محترم شورای نگهبان) را گرامی داشت

ایشان در مورد وال استریت و بیداری اسلامی کمی صحبت کرد و تاکید نمود که جهان در حرکت به سمت عدالت
قدم برداشته که دشمنی خود را به طور آشکارتر نمایان می کند و در مورد دشمنان اسلام به تهدید ها و ترور
سردارسلیمانی اشاره کرد .در آخر از تمام کسانی که کمک کردند تا این یادواره به خوبی برگزار شود تقدیر
و تشکر نمود.

با ورود حضرت آیت الله جنتی به جایگاه مردم شعار هایی نظیر صل علی محمد یاور رهبر آمد و جنتی دلاور
پیرو خط رهبر سر دادند و حضور ایشان را گرامی داشتند
آقای جنتی ابتدا از توفیق خود در حضور در این مراسم سخن گفت و بعد از سخنانی در مورد عاشورا و غدیر
کیفر خاص پاسداران را برای امریکا بیان نمود:
عاشق غدیر و عاشورا
همانند امام حسین در جنگ
ایثار و فداکاری در راه خداوند
شهادت طلبی
پشت پا زدن به دنیا
سرسپردگی به آستان ولایت و ولی فقیه
دفاع از انقلاب و نظام
مبارزه با فساد
با حداقل زندگی ساختن
در داخل و خارج دشمن را رسد کردن
با این حال پاسداران به جای ضعیف شدن محبوب و قوی می شوند
او نیز به ترور سردار سرلشگر قاسم سلیمانی اشاره کرد و ذکر کرد که ایشان رتبه شان
بالا بود و با این تهدید صد برابر به درجه ایشان افزوده شده است
دشمنان ما به این حرف پی بردند که جنگ فایده ندارد و بعد از هشت سال جنگیدن هیچ کاری نتوانستند
انجام بدهند و روی به ترور آورده اند و قاسم سلیمانی را که عاشق شهادت است را به ترور تهدید می کنند
وی از نزدیک بودن انتخابات خبر داد و فرمود : بیدار باشید و کاری کنید کسانی به مجلس راه پیدا کنند که
امام و ولی فقیه را از دل قبول داشته باشند.
وظیفه شما این است چه بسیجی چه پاسدار هستید برای کسانی که ولایتی هستند کم نگذارید
در جریان فتنه دو دسته وجود داشت :
کسانی که می گفتند که ولی فقیه نباید اقتدار داشته باشند
و کسانی که ادعا میکردند فریب خوده اند
و با دعاهایی در حق نظام و انقلاب صحبت خود را خاتمه نمود ...
بعد از این برنامه شعر خوانی ابراهیم ثنایی و مداحی آقای سازور انجام شد
و با تواشیح گروه حزب الله لبنان به پایان رسید.

سردار قاسم سلیمانی، فرمانده لشکر 41 ثارالله استان کرمان در دوران دفاع مقدس و فرمانده کنونی نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است.
این سردار عاشورایی چندی قبل توسط فرمانده سابق نیروی زمینی ایالات متحده تهدید به ترور شد.
در همین زمینه مرکز فرهنگی شهید گمنام برای نخستین بار دو صحبت مقام معظم رهبری را در مورد سردار سلیمانی منتشر میکند.

مطلب اول در سال 76 و در دیدار اعضا و مسئولان ستاد برگزاری کنگره بزرگداشت سرداران و 8 هزار شهید استانهای کرمان، سیستان و بلوچستان و هرمزگان با مقام معظم رهبری بیان شده است.
معظمله در این دیدار خطاب به سردار سلیمانی که در آن مقطع فرمانده لشکر 41 ثارالله استان کرمان بوده است، میفرمایند:
"خود شما هم که آقای سلیمانی باشید در نظر ما شهیدید.
شما شهید زنده هستید.
بله، شما هم شهیدید.
شما بارها در میدان جنگ به شهادت رسیدید."
حضرت آیتالله خامنهای همچنین در سفر خود به استان کرمان در سال 84 و در دیدار با خانوادههای شهدای استان کرمان این جمله را خطاب به سرداران حاضر در این جلسه بیان فرمودند:

"... و چه آنهایى که به جبهههاى جنگ رفتند و خطر را پذیرفتند و جان خودشان را کف دست گرفتند و همهى نیروى خودشان را صرف کردند، اما خداى متعال خواست اینها زنده بمانند و برکاتشان براى کشورشان و دنیاى اسلام ادامه پیدا کند.
سردار سلیمانى هم ایثارگر است، او هم یک شهید است، سردار رئوفى هم همینطور؛ سردار احمدیان هم همینطور. این سرداران، شهید زندهاند؛ به شرطى که این راه را ادامه دهند. البته این شرط و شروط براى همه است."
نوشتهای از سید مهدی شجاعی

هیچکس هم اگر باور نکند تو باور میکنی، تو مادر منی، تو مرا بزرگ کردهای بیآنکه یک دروغ به من بیاموزی، تو میدانی که مرا نیاز به دروغ گفتن نیست، مگر حرف راست تمام شده است؟ چه بسیار حرف راست که هنور ناگفته مانده است، چرا دروغ بگویم؟ اصلاً چه اصراری است که مردمباور کنند؟ مردم دیدههای خویش را باور میکنند که هنر نیست، هنر در باور کردن ندیدنیهاست.
ولی مهم است برای من که تو مرا و این واقعه را باور کنی. تو که از آغاز و در هر نشیب و فراز با من همراه بودهای، تو که از همه دردها و خوشیهای من آگاه بودهای، تو باید بدانی این حادثه را باور کنی.
وقتی ناظم مدرسه گفت کارنامهها را پدرهایتان باید امضاء کنند، من دست بلند کردم و پرسیدم: اگر کسی پدرش نبود چه باید بکند، گفت: صبر کند تا پدرش بیاید، به هر حال کارنامه را پدر باید امضاء کند.
پرسیدم: مادر چطور؟ مادر نمیتواند امضاء کند؟
عصبانی شد – بیجهت – سرم داد کشید، فکر کرد که من احمقم، بیشعورم و حرف به این سادگی را نمیفهمم و این فکرش را بلند عنوان کرد – پیش همه بچهها – و بچهها به من خندیدند و من توضیح دادم که حرفش را فهمیدم و چون فهمیدهام سؤال کردهام و کمشعور ممکن است باشم ولی بیشعور نیستم، دلیلش هم این است که سیزده سال در این دنیا زندگی کردهام و شش سال با معدل خوب درس خواندهام. آدم احمق و بیشعور که نمیتواند شش سال درس بخواند و نمره خوب هم بیاورد. عصبانیتش بیشتر شد، به من گفت: حیوان نفهمم! و مرا مثل یک حیوان از کلاس بیرون انداخت.
معلممان، معلم بیاحساسمان هم ایستاده بود و از من دفاع نکرد و حتی یک کلام نگفت که من راست میگویم یا نمیگویم.
وقتی به خانه آمدم – اگر یادت باشد – تو گفتی چرا ناراحتی؟ و من جواب ندادم، نمیخواستم ترا هم ناراحت کنم و بعد هم سعی کردم اندوهم را نشانت ندهم اما دلم شکسته بود، دلم طوری شکسته بود که با گریه آرام نمیگرفت، اما جز گریه هم کاری از دستم برنمیآمد، چه کار برمیآمد؟ به اتاق بالا رفتم، همانجا که عکس پدر هست.
نمیدانم به خواب رفتم یا نرفتم، اما احساس کردم که بویی خوش در هوا میپیچید و هر لحظه بیشتر میشود، نمیتوانم بگویم چه بویی مادر! بویی شبیه بوی گل سرخ اما بسیار لطیفتر. بویی که هرگز نه من و نه تو و نه شاید هیچکس دیگر تا به حال به مشامش نرسیده است. میدانی که من چقدر بوی گل سرخ را دوست دارم. ولی اصلاً با بوی گلسرخ قابل قیاس نبود. من نمیدانم مستی چه جور حالتی است ولی فکر میکنم که از اینبو مست شدم.
مست ِ مست.
بعد، در بازشد و یک سپیدی مثل مه، مثل ابر تمام در را گرفت، بیآنکه به سپیدی دست بزنی میتوانستی لطافتش را لمس کنی.
در میان در پدر را دیدم با یک لباس سپید بلند، صورتش مثل ماه درخشش داشت. یادم نیست لباسش نورانیتر بود یا چهرهاش. نمیشد فهمید.
گلویش، آنجا که ترکش خورده بود نورانیتی شدیدتر داشت، انگار بقیه چهره و اندامش را هم گلویش روشن میکرد. هلال ماه را که حتماً شبها دیدهای و دیدهای که چطور اطراف خود را روشن میکند، گلوی پدر همینطور بود. مثل یک هلال، مثل یک گردنبند میدرخشید.
پوست صورتش آنقدر شفاف و لطیف بود که آدم حتی حیفش میآمد ببوسدش.
یک نوار سرخ رنگبر پیشانیاش بسته بود که با نور روی آن نوشته بود «ما عاشقان شهادتیم».
لبخند بر لب داشت، مثل گل که شکفته میشود. نگاهش آنقدر لطف داشت که مرا قطره قطره آب میکرد و از چشمم میچکاند.

پدر حرکت میکرد اما راه نمیرفت. مثل ابر که در آسمان حرکت میکند سبک. آمد کنار عکسش نشست، مثل برف که بر زمین مینشیند، اصلاً شبیه عکسش نبود. به اندازه زمین تا آسمان، به اندازه این دنیا تا آن دنیا با عکسش فرق میکرد. کارنامهام را از روی زمین برداشت، تایش را باز کرد، من خودم را آرام آرام جلو کشیدم. او نمرهها را یکییکی نگاه کرد، معلوم بود که دارد نگاه میکند. و بعد دست برد زیر پیراهن بلند سپیدش و همان خودکاری را که همیشه با آن مینوشت، درآورد و پای کارنامه را امضاء کرد. خودکار را دوباره در پیراهنش گذاشت.
رویش را به من کرد، دو دستش را گذاشت روی صورتم. اشکهایم را پاک کرد و بعد صورتم را در میان دو دستش گرفت و پیشانیام را بوسید، هنوز گرمی لبهایش را روی پیشانیم حس میکنم. من هم گلویش را بوسیدم، همانجا را که آن وقت تو نگذاشته بودی ببوسم.
پدر خندید، وقتی که من گلویش را بوسیدم. قلبم آرام گرفت اما گریهام هنوز نه.
خود را در بغل پدر انداختم و باز هم گریه کردم، بوی گل سرخ دیوانهام کرده بود. پدر به سرم دست کشید و موهایم را بوسید و بلند شد که برود.
من چطور میتوانستم بگذارم که پدر به این زودی برود؟ یک دنیا حرف برای گفتن داشتم که یک کلمهاش را هنوز نگفته بودم. به لباس سپیدش که از حریر لطیفتر بود چنگ انداختم و گفتم:
- بابا نرو، ما خیلی تنهاییم.
بابا دست مرا از لباسش باز کرد و در میان دستهایش فشرده و گفت:
-شما تنها نیستید مریم جان! خدا با شماست، با خدا که باشید هیچوقت تنها نمیمانید.
من هم جایی نمیروم، هستم، همیشه پیش شما هستم، از مادر بپرس، شبی نیست که مادر مرا نبیند و با هم حرف نزنیم.
گفتم: پس فکری برای ناهید بکن، ناهید بچه است، این چیزها را که نمیفهمد، حتی هنوز نمیداند که تو شهید شدهای، فکر میکند رفتهای به سفر، بیشتر وقتها جلوی در مینشیند و انتظارت را میکشد.

با هر صدای زنگ مثل برق گرفتهها از جا میپرد و بقیه را هم وا میدارد که تا جلوی در همراهش بروند، تعجب میکند از اینکه دیگران از جا نمیپرند.
با بغض میگوید:
- چرا نشستین؟ باباجونم اومدن، بلندشین درو باز کنین.
مادر بغض میکند و میگوید:
- بابا جون اگر بیان کلید دارن، زنگ نمیزنن.
و ناهید پایش را به زمین میکوبد و میگوید:
-شاید دستشون پرباشه، دستشون که پرباشه زنگ میزنن.
این را که به پدر گفتم، اشک در چشمهایش جمع شد و فقط گفت:
- میدانم، مریم جان!
- بابا جون! کارنامه مرا که امضاء کردی دلم قرار گرفت، آرام شدم، مطمئن شدم که هستی. یک کار دیگر هم برایمان بکن.
پدر با تعجب سرش را بلند کرد و یک قطره اشک شفاف از گوشه چشمش چکید، گفت:
- چه کاری باباجان؟
گفتم:
- دل ناهید را هم امضا کن قرار بگیرد.
پدر در میان گریه خندید و گفت:
- دل ناهید را خدا خودش امضاء میکند.
و بعد آنقدر آرام و سبک از جا بلند شد و رفت که من اصلاً نفهمیدم، یکباره به خودم آمدم و جای خالی او را دیدم.
به طرف در دویدم، در را باز کردم و فریاد زدم:
- باباجان! باباجان!
که پدر رفته بود و تو از پلهها بالا میآمدی.
حالا این کارنامه، این امضا و این هم بوی پدر، اگر باور نمیکنی نکن.




